تبليغاتX
this wblog hacked by mafiya & ahReMaN



 

this wblog hacked by mafiya & ahreman & ali blaine

 

                  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



ملانصرالدین بنا به روایتی در سال 1208 در خراسان و در زمان حکومت سلجوقیان متولد شد. او شخصیتی فکاهی و بذله‌گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانی، ترکیه‌ای، عربی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان و روسیه هم شناخته ‌شده است؛ به گونه ای که بر سر ایرانی و ترک و افغان و... بودن او همواره مناقشه وجود داشته است.

درباره وی داستان‌های لطیفه‌ آمیز فراوانی نقل می‌شود و این موضوع که وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای، مشخص نیست. برخی منابع او را واقعی و هم عصر تیمور لنگ (فوت در ۸۰۷ ق) یا حاج بکتاش (فوت در ۷۳۸ ق) دانسته‌اند. نکته دیگر اینکه در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند که قبر ملانصرالدین در آنجاست. ضمن اینکه در مسکو نیز مجسمه ای از او ساخته شده که در محوطه مقابل ایستگاه مترو "مالادوژنایا" واقع در غرب مسکو نصب شده است

حال روایاتی از ملّا :

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!




ملا نصرالدين هميشه در بازار گدايی میکرد و مردم با نيرنگی هميشه او را مسخره می کردند.دو سکه به او نشان می دادند که يکی طلا بود و ديگری نقره، امّا ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.اين داستان در کل منطقه پخش شد و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و به او دو سکه نشان می دادند و ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دَست می انداختند ناراحت شد.در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت :هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را انتخاب کن، اينطوری هم پول بيشتری به دست می آوری و هم دستت نمی اندازند .ملا پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست، امّا اگر سکه طلا بردارم ديگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نمی دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده ام !



دندان ملا درد می کرد. نزد دندان ساز رفته گفت: دندان مرا بکش. گفت: دو دینار بده ، ملا گفت : یک دینار بیشتر نمی دهم، دندانساز قبول نکرد. ملا ناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد. چون آنرا کشید گفت سهو کردم دندانی که دود میکرد دیگری است. آنرا هم کشید. ملا گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از تو زرنگتر بودم ، ترا گول زه کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد.


از ملا پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟
گفت چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم ؟ گفتند چه اشکال دارد دوباره هم خ.اهی شست.
گفت من که برای لباسشویی خلق نشده ام کار دیگری هم دارم.


پدر ملا ماهی بریان شده به خانه آورد ، ملا نبود. مادرش گفت: خوب است قبل از آمدن ملا ماهی را بخوریم. که اگر او باشد، نمیگذارد به راحتی از گلویمان پایین رود. در این بین ملا در زد. مادرش دو ماهی بزرگ را زیر تخت پنهان کرده کوچکتر را در میان گذاشت، ملا از شکاف در نگاه می کرد، چون وارد شد و نشست، پدرش از او پرسید: پدر جان حکایت یونس را میدانی؟ ملا گفت از این ماهی می پرسیم، بعد سر را جلو برده ، گوش به دهن ماهی بنهاده گفت : این ماهی میگوید در آن زمان من کوچک بودم و این مطلبرا از دو ماهی بزرگتر که زیر تخت هستند بپرسید.

ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین.

روزی ملا از زنش پرسید وقتیکه شخص بمیرد، چگونهمعلوم می شود که مرده است؟
زن گفت علامت آن اینست که دست و پایش سرد میشود. پس از چند روز ملا برای آوردن هیزم به جنگل رفت و چون هوا بسیار سرد بود، دست و پایش یخ کرد. سخن زنش را بخاطر آورده با خود اندیشید که مرده است. در حال خود را به زمین انداخته چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده خر او را دریده شروع به خوردن کردند. ملا آهسته سر را بلند نموده گفت : اگر نمورده بودم ،به شما می فهماندم خر مردم خوردن چه نتایجی دارد.



زن ملا پسري زائيد. در شب ششم كه جمعي از خويشاوندان و همسايگان براي اسم گذاري در خانه ملا دعوت داشتند به ملا گفتند: اسم او را چه خواهي گذاشت؟ ملا گفت: اسم زنم را روي او ميگذارم. گفتند: رسم نيست اسم زن را روي پسر بگذارند. ملا گفت: من آنقدر زنم را دوست دارم كه ميخواهم بعد از مردنش هر وقت پسرم را صدا كنم به ياد او بيفتم.

برنده شرط

دوستان ملا در مكاني اجتماع نموده و در موضوعي شرط ميبستند. ملا خود را داخل نمود. بالاخره شرطي بين او و رفقا بسته شد كه در صورتيكه ملا شب زمستان را بدون آتش و بالاپوش در ميدان شهر بروز آورد دوستان مهماني مفصلي براي او بدهند. يكي از رفقا پس از بستن شرط به ملا گفت: چون اين شب سلامت نخواهي جست، وصيت خود را بكن. ملا بدون اعتناء با خونسردي گفته او را شنيده اول غروب به ميدانگاه رفت و صبح روز بعد از آنجا خارج شده نزد دوستان حاضر شد. دوستان همگي متعجب شده از او پرسيدند: شب بر تو چگونه گذشت؟ ملا گفت: سرما و تاريكي بود و ديگر هيچ از مسافت يك ميلي روشني چراغي هم نمايان بود. رفقا كه عقب بهانه ميگشتند همه يكزبان گفتند: ديدي شرطرا باختي؟ معلوم است از چراغي كه گفتي گرم شده اي. بايستي مهماني بدهي. ملا كه حاضرين را سمج يافت ناچار قبول كرده شبي تمام دوستان را به خانه دعوت كرد كه به آنها سور مفصلي بدهد. پس از اينكه همه حاظر شدند، ساعتها به انتظار شام گذراندند خبري نشد. از ملا پرسيدند: غذا كي خواهي داد؟ ملا برخاسته و گفت: بروم اگر پخته باشد بياورم. و از اطاق خارج شده دو ساعت ديگر هم همه را با انتظار گذاشت. مهمان ها از گرسنگي بي طاقت شده به سراغ ملا از اطاق خارج شدند و پس از جستجوي بسيار او را ديدند كه با شاخهً درخت كهنسالي زنجيري آويخته و ديگ بزرگي را به آن بسته و زير ديگ شمع كوچكي روشن كرده و نزديك آن ايستاده است. پرسيدند: ملا چرا ما را معطل گذاشتي؟ ملا گفت: من از سر شب در اين ديگ برنج ريخته ام و انتظار دارم بپزد براي شما بياورم. گفتند: از گرمي نور يك شمع ديگ به اين بزرگي جوش نخواهد آمد. ملا گفت: در جائي كه از نور چراغ به مسافت يك ميل انسان گرم شود، چطور نور يكي شم ديگي را به جوش نخواهد آورد؟ حاضرين از اين جواب محكوم شده و با حالت گرسنگي متفرق گشتند وبراي خوشنودي ملا شام مفصلي هم تهيه نموده او را ضيافت كردند.

ملا در بازار پيراهن زري براي زنش ميخريد. رفيقش گفت: تو ميخواستي زنت را طلاق بدهي پس پيراهن زري براي كي ميخري؟ ملا جواب داد: زنم شرط كرده كه اگر پيراهن زري برايش بخرم پيش قاضي بيايد و طلاق را قبول كند.



يكروز وقتي ملا در خارج شهر حركت ميكرد ناگهان پايش لغزيد و بر زمين خورد و سرش بر اسر اصابت به تكه سنگي به درد آمد و چشمانش سياهي رفت به طوريكه آسمان را به جاي زمين و زمين را به جاي آسمان ميديد. او همانطور كه به روي زمين افتاده بود پيش خود گفت: خدايا.... حتما من مرده ام و خودم خبر ندارم. ملا به همان حال باقي ماند ولي هيچ كس نيامد تا جنازه اش را از روي زمين بردارد. با خود فكر كرد. حتما كسي خبر ندارد من مرده ام. پس بهتر است خودم بروم و خبر مرگ خويش را به زنم بگويم. او پس از اين فكر به تندي از روي زمين برخاست و دوان دوان خودش را به خانه رسانيد و به زنش گفت: زن چه نشسته اي كه ملا شوهر ات در بيرون شهر نزديك آسياب مرده و در روي زمين افتاده و هيچ كس هم نيست كه جسد اش را بردارد. زود به آنجا برو و جسد مرا بردار و به گورستان ببر. او اين را گفت و به سرعت خودش را به محلي كه بر زمين خورده بود رسانيد و همانجا باقي ماند. از طرف ديگر زن ملا كه خبر مرگ شوهرش را شنيده بود گريه كنان و بر سر كوبان از خانه خارج شد و همسايه ها را خبر كرد. آنه علت گريه وي را پرسيدند و زن گفت: من براي ملا كه مرده است گريه ميكنم دلم بر بي كسي او ميسوزد كه خودش ناچار شد بيايد و خبر مرگش را برايم بياورد.

دندان درد ملا

ملا دندانش درد گرفته بود به نزد دندانساز رفت و راه چاره اي خواست. دندانساز گفت: بايد دندان خراب را كشيد تا درد برطرف شود. ملا پرسيد دانه اي چند دندان ميكشي؟ دندانساز جواب داد. براي هر دندان دو دينار. ملا گفت نميشود دانه اي يك دينار از من بگيري؟ دندان ساز گفت خير. ملا ناچار قبول كرد اما يكي از دندان هاي سالم خود را كه درد نميكرد به مرد دندانساز نشان داد و گفت: اين دندان خيلي درد ميكند و بايد همين را بكشي. دندانساز آن دندان را كشيد. اما ملا بلافاصله گفت: آه...... اشتباه كردم دنداني كه درد ميكند آن ديگري است. او پس از اين حرف همان دندانش را كه درد ميكرد نشان دندانساز داد. دندانساز آنرا هم كشيد. ملا دو دينار را به وي داده و به طرف خانه براه افتاد تا از معاينه خانه دندانساز خارج شود اما در همان حال گفت: جناب دندانساز من بالاخره سرت زرنگي كردم دو دندان كشيدم و دو دينار پول دادم يعني همان دانه اي يك دينار كه خودم ميخواستم.


روزی "ملانصرالدین" در خانه نشسته بود که هوس خوردن "گوجه فرنگی" به سرش زد برای همین عیال خود را صدا کرد و گقت : زن هیچ می دانی گوجه فرنگی سرشار از ویتامین است و خوردن آن اشتها را زیاد می کند و گیاه شناسان خوردن گوجه فرنگی قرمز و رسیده را به مردم توصیه می کنند چون مقوی اعصاب بوده و چشم ها را نیز تقویت می کند.
عیال ملا نصرالدین گفت: حکمت خدا را شکر که در میوه به این سادگی، این همه خاصیت را جا داده است.
ملا از اطلاعات عمومی خود، بادی به غبغب انداخت و ادامه داد: پس برو کمی گوجه فرنگی خام با نان و پنیر و سبزی بیاور تا هم گرسنگی ما برطرف شود و هم از این داروی خدادادی استفاده کنیم شاید که اعصابمان قوی شود و کمی نور به دیده های ما بیایید.
عیال ملانصرالدین گفت:والله در خانه گوجه نداریم و در بازار نیز انگار مردم از فوائد گوجه فرنگی با خبر شده اند و قیمت آن به یک باره طلا گشته است ،حال اگر می خواهی از این فوائد سود ببریم، کمی پول بده تا بروم از سبزی فروشی سر کوچه بخرم..
ملانصرالدین که اوضاع را اینگونه دید، کمی فکر کرد و گفت: البته همان گیاه شناسان یک چیزی دیگری را هم گفته اند که گوجه فرنگی برای هر معده ای مناسب نیست و دیر هضم و ثقیل است سوای اینکه اگر خوب رسیده نباشد سمی است و برای سلامتی آدم مضر است، همان بهتر که در خانه نیست وگرنه باعث اسباب زحمت ما می شد...


در فصل بهار ملا دربیابانی مشغول شخم بود تگرگ درشتی باریدن گرفت سر ملا را که کچل وبرهنه بود شکست ملا به تعجیل رفته وکنکش رابرداشته ورو به آسمان نگه داشته وگفت اگر مردی سر این کلنگ رابشکن والا شکستن سر من کاری ندارد

ملا روزی الا غش را به کوه برده بوته زیادی جمع آوری کرده ان را بار الاغ نموده به شهر می آمد در اثنای راه خواست به فهمد که بوته نو هم مثل بوته خشک میسوزد یا نه برای امتحان کبریتی کشیده به بوته زد وچون باد هم می وزید بوته ها شعله ورشد الاغ از هول جان شروع بدویدن کرد وچون ملا هر چه تلاش کرد به او نرسید فریاد کرد اگر عقل داری به طرف استخر برو .

ملا مشغول شخم زدن زمین بود لاک پشتی یافته آن را به طنابی بسته به گردنش آویخت لاک پشت دست وپا می زد ملا گفت برای چه تلاش می کنی مگر خیال داری زمین را شخم بزنی یا شخم زدن یاد بگیری



(سر پشت پنجره):
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

( آنجا که خدا هست):
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"

( زن کامل):
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
-" خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.
به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!"

( ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد):

ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
-" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"

( استاد کیست؟):

مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
-" چطور مرشد عرفان شدید؟"
ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم.
برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!"

( اهمیت جنگل):
یکی از شاگردان ملا نصرالدین پرسید:" تمام استادان می گویند که گنج روح، چیزی است که باید در تنهایی کشف شود. پس برای چه ما با همیم؟"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" با همید، چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست!
جنگل رطوبت هوا را تامین می کند، در مقابل طوفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند."
- اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند، ریشه است. و ریشه یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند."
-" جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای گروه تا به شیوه خودش تکامل یابد..."

( دلیل):

روزی ملا نصرالدین در قهوه خانه ای نشسته بود و خطابه مسافری فاضل را شنید-او داشت استدلال می کرد تا وجود خدا را اثبات کند.
یکی از معاشران درباره نکته ای پرسش کرد، آن مرد فاضل کتابی را از جیبش بیرون آورد و آن را محکم بر روی میز کوبید:" این کتاب من است و من خودم آن را نوشته ام! مردی که نتواند بخواند، بلکه بتواند بنویسد، مردی است استثنایی، و مردی که کتابی نوشسته است..."
روستاییان با این هندوی فرزانه به احترام برخورد کردند، و البته ملا نصرالدین هم تحت تاثیر قرار گرفته بود...
چند روز بعد ملا نصرالدین دوباره به قهوه خانه آمد، و پرسید:
" آیا کسی می خواهد خانه ای بخرد؟"
مردم گفتند:" ملا درباره این خانه بیشتر توضیح بده، زیرا ما حتی نمی دانستیم که تو خانه ای از خود داری!"
ملا فریاد زد:" عمل گویاتر از زبان است!"
آن گاه از جیبش آجری بیرون آورد و آن را روی میز جلوشان پرتاب کرد.
" این است دلیل من! امتحانش کنید، من خودم خانه را ساخته ام



ملا نصرالدین که در تاریخ جهان در داستان ها وفکاهی ها نام خود را برای همیش زنده و جاویدان ماند در یکی از نظریات ویااندیشه های آن چنین آمده است . ملا نصرالدین مردم را برای خیر و اعمال نیک وصالح همیش دعوت مینمود ، یکی از روز ها ملا خیلی غرق در اندیشه افتید از جا بلند شد و بطرف مسجد رفت و در جستجو جارجی افتید تا اینکه او را پیداکرد ، به او گفت برو به همه اهالی ده وقصبات اطلاع و جار بزن و برایشان بگو که ملا روز جمعه در مسجد وعظ وسخن رانی مهمی دارد همه مردم از خورد وبزرگ خواهش شود تا تشریف بیاورند ، خیر جارجی دهل را گرفت بطرف ده وقصبات دهل زده دهل زده بحرکت افتید وجار میزد ومیگفت ای مردم خبر باشید که روز جمعه ملا نصرالدین در مسجد به حضور همه شما مردم سخن رانی ووعظ میکند فراموش نکنید که در این سخن رانی با ارزش وسودمند تشریف بیاورید

روز جمعه طبق معمول مردم وقت از خواب بیدار شدند وفورأ خود را آماده رفتن به مسجد کردند ، مردم جوقه جوقه داخل مسجد میشدند ودرصف پهلوی همدیگر می نشستند ، داخل وبیرون از مسجد مملو از مردم بود ، حتی برابر بیک سوزن جای هم باقی نمانده بود ، مردم حتی بالای درختان ودیوار ها بالا شده بودند و بیصبرانه منتظر آمدن ملا بودند ، جارجی به آواز بلند بانگ زد و گفت ملا صاحب در حال تشریف آوریست ، مردم از آمدن ملا بسیار زیاد خوشحال شدند ، ملا وارد مسجد شد و بجای مخصوص ، خود را رسانید و به مردم ادای احترام نمود وهمچنان از آمدن مردم اظهار امتنان کرد ، ملا چند دقیقه ای کاملأ در فکر فرو رفت بعد خود را آمده ای سخن رانی کرد ، مردم با تمام حواس و هوش متوجه ملا بودند ، خیر ملا نگاه ای بطرف مردم کرد وگفت ای مردم میفهمید ؟ مردم با صدا بلند گفتند بلی ، وقتیکه مردم گفتند بلی ملا در جواب گفت وقتیکه خودتان همه چیز را می دانید پس ضرورت به گفتن من چیست بروید رخصت استید ، مردم بسیار متأثر شدند نه فهمیدند که ملا چه میگفت ، بعد از گذشت چند روز باز هم ملا مردم را دعوت کرد تا در مسجد حضور بیاورند مردم بروز مذکور به مسجد رفتند و بازهم بی صبرانه منتظر بودند که ملا این بار چه میگوید، قبل از آمدن ملا به داخل مسجد مردم تصمیم گرفتن که اگر ملا گفت ای مردم میدانید باید همه بیک صدا بگویند نی ، خیر جارجی جارزد وگفت ملا صاحب داخل مسجد شد

ملا بعد ا ز ادای سلام بجای خود قرار گرفت وبطرف مردم خیره شد وگفت ای مردم میدانید این بار مردم با یک صدا گفتند نی ملا لب خند زد وگفت وقتیکه شما نمیدانید پس برای نادانان گفتن هم خوب نیست بروید رخصت استید ، مردم این بار بازهم متأثرو ناراحت شدند و برطرف کار وبار خود رفتند. خیر بازهم ملا قرارش نگرفت بار سوم مردم را دعوت کرد تا از راز درونی ملا پی ببرند ، این بار مردم در بین خود مشورت وفیصله کردند ، وقتیکه ملا گفت ای مردم می دانید همه مردم به دو قسمت تقسیم شوند قسمت اول بگویند بلی وقسمت دومی بگویند نی تا بدین ترتیب ملا موضوع ومطلب را برایشان توضیح وبیان کند . مردم اهالی ،ده وقصبات همه جوقه جوقه وارد مسجد شدند وبه جای های خود نشستند همه باهم صحبت و تبادل افکار میکردند و میگفتند که آیا ملا روی چه مطلب وموضوع گپ خواهد زد هیچ کس نمیدانست که ملا چه خواهدگفت بعضی ها از جارجی سوال میکردند ، آیا ملا چه مطلب را برای مردم خواهد گفت ؟

جارجی جواب میداد که او هم از حقیقت وراز درونی ملا چیزی نمیداند خیر ملا داخل مسجد شد جارجی مردم را به سخنان ملا دعوت به گوش دادن نمود ، ملا این بارمانند روز های گذشته بامردم ادای احترام واز اینکه دعوت را قبول کردند اظهار ستایش نمود بعد بطرف مردم خیره شده گفت ای مردم میدانید ؟ درهمین اثنامردم که قبلأ دو قسمت شده بودند قسمت صف اول گفتند بلی قسمت صف دوم گفتند نی ، ملا با خونسردی گفت بسیار خوب آنهایکه میدانند ومی فهمند برای آنهای که نمیدانندو نه فهمند مطلب را بگویند وبروند راستی کاسه ای صبر مردم لبریز شد دیگرحوصله ای شان سر رسید همه بطرف ملا هجوم بردند وملا را اجازه ندادند که بدون اظهار مطلب مسجد را ترک بگوید خیر ملا برایشان گفت حال همه چیز روشن شد که شما اصلأ بدون درک و آگاهی بلی ونی می گویید بدون اینکه چیزیرا بدانید ویا ندانید ، خوب ملا به مردم گفت اصل گپ اینجا است که شما لک لک شکر کنید که شتر بال نداشت ، اگر شتر بال میداشت مانند گنجشک ها ده ، خیل خیل آنها بالای بام خانه های ما می نشستند خانه های ما فرومیریخت وما زیر من ها خشت و خاک خورد و خمیروازبین میرفتیم وهمین ترتیب اگر بالای درختان می نشتند درختان را هم قطع می کردند همه حاصلات را خراب میکردند خلاصه شهر ها ده هات قصبات همه بخاک وخون یکسان میشد این است اصل مقصد شکر که شتر بال نداشت ،مردم ازاین مطلب ملا یکی طرف دیگر خیره خیره نگاه میکردند وشانه های شانرا بالا می ا نداختند اما عده ای مردم با علامت معنی واستدلال سر های شانرا شور میداند و سخنان ملا را تایید مینمودند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



سیاوش قمیشی پس از کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی و عباس اخوین

در ردیف ۲۹ برگزید گان بزرگترین نظرسنجی جامع ، تاریخ هنر ایران قرار گرفته است در این نظر سنجی بیش از 5000هزار نفر از عموم مردم ایران شرکت کرده اند و نتایج آن بشکل آنلاین بر صفحه هات اینترنتی قرار گرفته و بجز 8 نفر از زُبده ترین وبلاگ نویسان کشور حداقل 65 وبلاگ نویس دیگر بر کل انجام نظر سنجی و شمارش صحیح آرا نظارت کامل نموده اند.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده.....
به ادامه مراجعه كنيد



سیاوش قمیشی پس از کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی و عباس اخوین

در ردیف ۲۹ برگزید گان بزرگترین نظرسنجی جامع ، تاریخ هنر ایران قرار گرفته است در این نظر سنجی بیش از 5000هزار نفر از عموم مردم ایران شرکت کرده اند و نتایج آن بشکل آنلاین بر صفحه هات اینترنتی قرار گرفته و بجز 8 نفر از زُبده ترین وبلاگ نویسان کشور حداقل 65 وبلاگ نویس دیگر بر کل انجام نظر سنجی و شمارش صحیح آرا نظارت کامل نموده اند.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد. نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ (Popular) به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد. با کمی دقت در آلبوم های سیاوش میتوان بسیاری از برداشت های آزاد وی را از موسیقی کلاسیک ایران به وضوح مشاهده کرد. در واقع سیاوش قمیشی و هم نسلان موفقش آموزش موسیقی را از کودکی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه با موسیقی ناب ایرانی شروع کردند. شنیدن روزمره ی اجراهای بسیار موثق و اصیل از بزرگان موسیقی ایران در سالهای 1320و1330 از رادیو تهران تجربه ای تکرار نشدنی برای هم نسلان سیاوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آینده موسیقی نوین ایران بود که به مرور پس از آشنایی با حوزه های دیگر, موسیقی عملی را از طریق مراجع و منابع کاملأ جدا آموزش دیده وتجربه می کردند.

سیاوش قمیشی خود سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی ? مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت. از این روست که موسیقی سیاوش قمیشی را یکی از بهترین نمونه های هنر هم نسلانش می دانیم. او با برداشت ویژه اش از انواع موسیقی و با توجه کامل به موزیک روز دنیا به ویژه در حیطه ی پروگرسیو تنظیم, صداسازی و میکس به مرز نوآوری و خلاقیتی کامل رسیده و در بیان خود قوام ودوام یافته است. همکاری با تنظیم کنندگانی آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودی که ایرانی نیستند, توانسته اند با موسیقی ایرانی ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجی شخص سیاوش در استفاده ی آگاهانه و هوشمند از صداسازی های الکترونیک و ساوند افکت های عجیب و بجا در تنظیم قطعاتش, به موسیقی او تنوعی خاص و رنگارنگی منحصر به فردی بخشیده است که موزیکالیته ی ترانه های او را به گونه ای بهتر و جذاب تر نمایان میکند. از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.

سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.

اعتراض موجود در ترانه های انتخابی او هم نوع با موسیقی ای, اعتراضی سیاه و خمود نیستو از تلخی و شیرینی توأم برخوردار است. جالب این که متقابلأ در کارنامه ی هنری سیاوش به هیچ رو با ترانه های بی معنی و سبک سرانه هم مواجه نمی شویم. شادترین ترانه های او, نه در کلام و نه در موسیقی به مرز انحطاط و ابتذال نزدیک نمی شوند و شعر و موسیقی ترانه های شاد او هم ا ز حدود تشخص, حجب و آبرومندی مأخوذ به حیا بیرون نمی روند. مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است. سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد. به همین دلیل, در آلبوم هایش همه نوع ترانه با ریتم های گوناگون شنیده می شود, تنوعی که شنونده را دچار ملال ناشی از یکنواختی آلبوم نمی کند. او در اجرای ترانه هایش صاحب سبکی مشخص است. آشنایی عمیق با ملودی و تنظیم ترانه ای که آهنگ آنرا بر مبنای توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صدای خود ساخته و ویژی های خاص صدایش اعم از تونالیته و موزیکالیته ی صدا, نتیجه ی خوانندگی اش را بسیار درخشان و پر ثمر کرده است. صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند و مانند پدری مهربان سنگ صبور درد های جوانی شان می شود. همه ما ? نسل بعد از انقلاب ? در داخل و خارج کشور با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.

موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست. سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب باد.




چیزی شبیه مصاحبه :

سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال ۱۳۲۴در قمیش(محلی در دزفول) به دنیاآمد

همین اول بگم که پارسال سیاوش تولدش به تنهایی جشن گرفت...علتش هم مشغله کاری(آلبوم ابی شب نیلوفری...و آلبوم خودش بی سرزمین تر باد...)و به قول خودش:

"... و خسته از روزگار..."

از تولد امسال هم متآسفانه خبری چندانی ندارم...

سیاوش سه برادر و يک خواهر با نامهای سيروس ، سيامک ، سيمين داره که سياوش از همه کوچکتره...

۸ ماهه بود که به تهران آمد(یعنی آورده شد) ، از ۸ ماهگی تا ۱۴ سالگی در يوسف آباد تهران بود .

ماجرای خریدن اول گیتار سیاوش هم شنیدنیه:

"يک گيتاری توی ويترين يک کفش فروشی( مغازه کفش فروشی هاليوود در تهران) به عنوان دکور آويزان بود و من به پدرم هی می گفتم که اين رو می خواهم ، تا بالاخره شب تولدم اين گيتار به دستم رسيد و بلد هم نبودم که چه جوری کوکش کنم! فقط يک مقداری هر سيم رو انقدر سفت می کردم که صدايی ازش در بياد. تا بعد ها يک گيتاريستی آمد و به من گفت که اين کوکت غلط است و برايم درستش کرد ... که فکر کنم ۱۱ سالگی من بود"

* برادر و خواهر سیاوش در لندن بودند و درس می خوانند. به اصرار برادر بزرگتر سیاوش که از علاقه او به موسیقی با خبر بود ، در ۱۴سالگی به لندن رفت.که به قول خود سیاوش :

" ۱۴ سالم هم نشده بود، سال دوم دبيرستان را تا نصفه خونده بودم که اومدم و غرق شدم در اين موسيقی ... در اونجا موسيقی اصلاً به طور کلی يک چيز درست و حسابی بود ، يعنی تلويزيون ها هفته ای چندين ساعت برنامه های موزيکال داشتند... مردم هم فکر و ذهنشون موسيقی بود و من هم خيلی لذت می بردم. "

كار موسيقي را با زدن گيتار شروع كرده و در ۱۴ سالگي اولين آهنگ رسمي خود را با نام "ای قايقران به کجا می روی" براي ضياء ساخته است...

از دورانی که سیاوش تو لندن بود باز هم از زبون خود سیاوش:

"من دو سال با برادر بزرگترم بودم ولی افکارمون زياد در آن زمان با هم جور در نمی آمد و دعوامون ميشد! يعنی سوا شديم و بعد من آنقدر شبها می رفتم کلوپ و انقدر به موزيکها گوش می دادم ، با بچه های ارکسترها دوست بودم! و چون خودم ساز می زدم و اونها می دونستن ، يکی از ارکسترهايی که گيتاريستشون مريض بود و خيلی وقت بود که قرار بود بره و جاش پيدا نمی کردن ، به من پيشنهاد دادن که يکی دو دفعه ای با هم کار کنيم و اين کار را کردم و خيلی هم جالب بود براشون و من از همون زمانها با اين ارکستر که اسمش Winger برای سه سال کار کردم و بعد از اون اسمش شد Insects برای چهار سال ديگه ...

بعد از اون ديگه ارکستر خودم رو داشتم ، همه انگليسی بودن و من فقط خواننده شون بودم و البته اون موقع گيتار می زدم و بعد ها کيبورد هم می زدم ، اون هم به اين خاطر بود که کيبورديست ارکسترمون رفت و يکی بايد جاش رو پر می کرد که من خودم کردم."

* سیاوش تحصیلات خود رو تا مقطع فوق لیسانس در Royal Society of Arts (دانشگاه سلطنتی لندن) در رشته Jazz Classical به پایان برد ...

در مورد اینکه چطور شد که آهنگسازی رو انتخاب کرد:

" آهنگ سازی من رو انتخاب کرده ... تنوع زياد نبود و بايد اين رشته را انتخاب می کردی ، پيانو که ساز اجباريمان بود و بايد همه می زديم ، ساز انتخابی هم گيتار انتخاب کرده بودم"

یک نکته جالب اینکه سیاوش دوست دارد تا او را يک آهنگساز بدانند تا يک خواننده...

اولین آلبوم سیاوش عروسک شب هست

آلبومی که به نوعی آلبومی فراموش شده هست...

من هنوزم برام سوال چرا سیاوش چرا خودش این آلبوم رو جزء آلبوم های خودش قرار نداده..

بیشتر ترانه های این آلبوم تو آلبوم های بعدی سیاوش باز خونی شده...

یه نکته جالب اینکه یه ترانه سیاوش (پاییز) توی آلبوم دهاتی شادمهر بازخونی شده...

وقتی دلت پاییز میشه

باغ دلت گلریز میشه

تصویر غم میشینه تو چشم سیاهت...

همچنین میشه به آلبوم یارم کو که با شهره و فرامرز اصلانی خونده...اشاره کرد

آهنگهايی که سياوش تو اين آلبوم خونده در آلبوم های ديگه سياوش قرار داره و اين آلبوم مجموعه ایی از چند آهنگ اين خواننده ها است که باز خونی شده...

آهنگهای( کلید- مرمر - شنیدم) از شهره و (یارم کو - دل اسیره) از فرامرز اصلانی و(سراب - هدیه - سایه - کاش از اول) از سیاوش...

*همچنین میشه به همکاری مشترک سیاوش با کوروش یغمایی در این سال ها نیز اشاره کنیم...

البته این ارتباط به سالهای دورتری بر می گرده...

" کورش يغمايی دوست زمان بچگی من بود و ما با هم خيلی خيلی زياد دوست بوديم. کلاس هفتم که من در ايران دبيرستان البرز می رفتم کورش دبيرستان هدف می رفت و ما با همديگه همون موقع می زديم و می خونديم. بعد ها هم من باز می رفتم و بر می گشتم..."
سال۱۳۷۶...

آلبومی میشه گفت تا حدی غم انگیز و بیراه نگفتیم اگه بگیم قصه غصه ها منتشر شد

آلبوم قصه امیر که من جایی خوندم که این ترانه در اصل اسمش غصه امیر هست...

البته توی این آلبوم۳موسیقی بدون کلام هست

موسیقی ترانه های قصه امیر-کاش از اول و بیابرگرد ...

ترانه هایی از امیر(قصه امیر و سراب)-اردلان سرافراز(عادت)ایرج جنتی عطایی(مسافر و کاش از اول) و ناهید میربها(بیا برگرد)

تنظیم مسافر از نوید نحوی و مابقی تنظیم ها از استیو مک کرام(کسی که بعد ها تنها تنظیم کنده سیاوش میشه البته تا نقاب)

توی این آلبوم ترانه عادت خیلی به دل میشینه...

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکن

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرضه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی...

.

ترانه بیا برگرد از ناهید میر بهاء هم واقعا زیباست...

عین واقعیته... وقتی فکرش رو می کنی..

مگذار که یاد مارا طمع تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

بیا برگرد تا خونه ار عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

سال۱۳۷۷ آلبومی عاشقانه از سیاوش به نام قاب شیشه ای عرضه شد...

تنظیم این آلبوم توسط سیاوش قمیشی و استیو مک کرام انجام شده...

وترانه هایی از ناهید میر بهاء(قاب شیشه ای و گلای پونه)-امیر فرخ تجلی(رسواترین عاشق)-فریدون علیخانی(گله)- مهین آبادانی (با من باش)و بالاخره ترانه دیوونه از سیاوش...

به یاد موندی ترین ترانه این آلبوم ترانه گلای پونه است..شعری زیبا از ناهید میر بهاء

و صدای(صدایی که فکر نمی کنم نیازی به تعریف داشته باشه) سیاوش...

صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله می کرد

آسمون بغضشو توی پرده ابرای سیاهش پاره می کرد

رعد و برق نگاه شهر و با صداش خوابزده میکرد

زمین از این همه سنگینی بار بر روی شونه ش گله می کرد

همچنان پای پیاده فارق از صدای خشم آسمونی

بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی

جاده های بی کسی رو گم می کردم آروم آروم

تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون ...

ترانه زیبایی دیوونه... باز هم از سیاوش ..

تا به حال خیلی ها ترانه ایی با این نام خوندند...اما اون دیوونه ها کجا و این دیوونه کجا...

این همه درد سر فایده نداره

دیگه تو و دلم جایی نداری

دیوونه دیوونه که دلش هر جا میره

میمونه میمونه تا که از راه در میره...

از ترانه رسواترین عاشق هم به سادگی نمیشه گذشت...

چند وقت پیش هم که سریال کوچه اقاقیا از تلویزیون پخش میشد توی تیتراژ پایانیش قسمتی از ترانه استفاده شده بود...

وقتی قسمتی که سیاوش دکلمه می کنه یاد نگاههایی که الان تو جامعه ما به عاشقا میشه میفتم...

الهی دلخوشی باشه پناهت

گلای رازقی تن پوش راهت

الهی خوش خبر باشه قناری

بخونه تا خروس خون چشم براهت

صفای دیدنت ای قصه نور

منو با خود ببر تا آخر دور

گلای پیرهنت یاس واقاقی

بمونم منتظر تا قصه باقی است

...

دوسال بعد از سیاوش آلبومی عرضه شد(بعد از یک سال وقفه…) به نام شکوفه های کویری...

چیزی که خیلی به چشم میاد اسم آلبوم های سیاوش هست که واقعآ استعاره های معنی داری هستند...هر کسی میتونه ازش تعبیری بکنه ...به نظر من منظور سیاوش میتونه امید باشه... اینکه که میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه..

این آلبوم نسبت به آلبوم های قبلی به نسبتآ آلبوم شادی هست...

ترانه فوق العاده بارون با شعری از منوچهر پویا

تو که بارون رو ندیدی

گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسیه جاده های غربت می کنی

تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شب و با ستاره قسمت می کنی

...

لحظه های تلخ غربت هفته های بی مروت

تو نبودی که ببینی شب تار انتظار رو...

ترانه های زیبای زندگی و جزیره (فرح تجلی –تهران)

واقعآ تعبیر های زیبایی از زندگی ارایه کرده...

زندگی یعنی چکیدن...همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت...گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن...بی امان در وادی عشق

...

ترانه جزیره ...

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو شد

برای ذاشتن عشقت همه جونم آرزو شد...

ترانه ایرونی هم واقعآ آسه آسه... باز هم سیاوش سنگ تموم گذاشت...

اما حیف که ای ایرونی ها دارند کمیاب میشند...

هیشکی مثه ایرونی نمیشه

ایرونی ساقه و برگ و ریشه

ساقه از ریشه جدا نمیشه

روزگارمون پاییز میشه

اما هیچوقت زمستون نمیشه

هیشکی مثه ایرونی نمیشه

...

آلبوم حادثه دومین همکاری مشترک سیاوش و مسعود فردمنش...

آلبومی که به حکایت ششم هم معروفه...

همه ترانه های از مسعود فردمنش و تنظیم ها از محمد مقدم...

این ترانه ها رو هر چی بیشتر گوش میدیم به حرف مسعود فردمنش که حکایت حکایت زندگی مردمه بیشتر میرسم...مخصوصآ که دکلمه های که واقعآ با ما حرف میزنه...

ترانه مرد خدا..

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

...

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی

ترانه حادثه...

آن لحظه که از نیاز انسان دارد نه کم از هوای حیوان

یه دانه گندم طلایی از تشت طلا گران بهاء تر

در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر

آسوده نباش که بی نیازی

یه آن دگر پر از نیازی...

ترانه غم انگیز غریبه...نمی دونم ویدیوی این آلبوم رو دیدید یا نه...

از سیاوش ویدیو های کمی ازش هست...اما خیلی ساده و پر معناست...

مسافر شهر غمی

غریبی مثه خودمی

تو صورتت پر از غمه

غصه داری یه عالمه

دوست داری درد دل کنی

دلت گرفته از همه

غریبه توی غربت نگی چی شد محبت

بگی میگن دیونه ست حرفاش چه بچه گونست

...

تو هم مثه همه ما ها سر دوراهی موندیو دل رو به دریاها زدی

گفتی غریبی بهتره واسه همه در به درا این دیگه راه آخ

امیدوارم روزی برسه که مملکت ما هم طوری بشه که کسی به خاطر...مجبور به ترک وطن نباشه...

همه اونهایی که رفتند بتونند برگردند...

سال ۱۳۸۱سالی متفاوت برای سیاوش بود...

این سال سیاوش آلبومی رو منتشر کرد که نسبت به آلبوم های قبلی خودش تا حدی متفاوت بود...آهنگهای با ریتمی تندتر و متحرک تر...

آلبومی به نام نقاب ...که این آلبوم آغاز همکاری سیاوش با دو هنرمندی بود که در آلبوم بعدی واحتمالآ آلبوم های بعدی سیاوش بیشتر شاهد هنر نمایی اونها خواهیم بود...

ترانه هایی ازیغما گلرویی(نقاب- خسته شدم-فاصله)-علی فرید(خاطره –آخرین نامه)سلماز (میلاد)-مریم قاضی(برگ)

کلیه تنظیم ها از اروین خاچیکیان...

در مورد بعضی از ترانه های این آلبوم و نحوه شکل گیری و سراییدن اون ها:

خسته شدم ...

در مورد ترانه اين آهنگ آقای گلرويی اينطور ميگه که تو دوران کوتاهی از زندگيش تو زمینه شعروترانه گفتن احساس خستگی ميکرده٬حتی ميخواسته اين کارو برای هميشه بذاره کنار! اما در نهايت حضور يک شخص در زندگيش اونو از تصميمش منصرف ميکنه....به هر حال تو همين دوران ترانه خسته شدم متولد ميشه!.

خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت

بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید

یکه سوار عاشق و هیچکی تو آینه ها ندید...

در مورد ترانه ميلاد...

آقاي قميشي اينطور ميگه که:

"يه روز صبح وقتي پيام گيرمو کنترل کردم ديدم دختر خانمي(سلماز) پيام گذاشتنو تو پيامش ازم خواهش کرده که باهاش تماس بگيرم.قميشي هم باهاش تماس ميگيره. خودشو معرفي ميکنه واينکه شاعرو خلاصه خوب شعر ميگه وهمونجا هم پشت تلفن چند تا از شعراشو واسه قميشي مي خونه.بعداز اونم چند تا ديگه از شعراشو واسه قميشي مي فرسته.اما قميشي در اين مورد ميگه که:من شعراشو همه رو خوندم و ديدم که ايشون «شعر»خوب ميگن نه «ترانه».اين موضوع رو به خودشونم گفتم وگفتم که متاسفانه شعرات براي اهنگ ساختن مناسب نيستند.ولي خب مثل اينکه دختره يه دنده تر از اين حرفا بوده چون دوباره چند تا شعر ديگه رو هم مي فرسته براي قميشي...تا در نهايت ترانه ميلادش نظر قميشي رو جلب ميکنه وقميشي شروع ميکنه به ساختن اهنگ روي اين ترانه و بقيه ماجرا...

همه تنهایی ها با من رفیقند

منو در حسرت عشقت نزاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دل و دیدهت نزاری...

آخرين نامه...اين شعررو يکي از دوستان قميشي براي دوست خودش که متاسفانه به خاطر شرايط سخت زندگيش در امريکا دست به خودکشي مي زنه گفته.ايشون بعد از مدتي اونو به قميشي ميده وقميشي هم تحت تاثير اين شعر قرار ميگيره وتصميم ميگيره
روش اهنگ بذاره...

و ترانه نقاب...شاید سیاوش(یا بهتر بگیم یغما گلرویی) می خواسته با این شعر از دورویی های که این زمونه ...گله کنه...

هی بازیگر گریه نکن

ما همه مون مثل همیم

صبح ها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم

...

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن

رها شو از حیله ی خواب...

اما سال ۱۳۸۲ ...سالی که بعد از چندین بار به تآخیر انداختن زمان انتشار آلبوم...

یا از سوی کمپانی کلتکس یا از طرف خود سیاوش(سیاوش خیلی روی کارش حساس هست... چون میخواست کاری بی نقصی ارایه بده) بالاخره...

آلبوم فوق العاده بی سرزمین تر از باد در 18 دسامبر Release شد...

آلبومی که به قول خود سیاوش: " متحرک تر و اکتیوتر از نقاب...مثل نقابی که بهتر انجام شده باشه...مدرن تر از نقاب...آهنگ های تندش هم بیشتره...

ترانه های از یغما گلرویی(بی سرزمین تر از باد-پرسه-لعنت-اگه تو بری-عسل بانو), ساسان مقدم(اگه تو بری)-بهمن کاظمیان(دریای مغرب)

باز هم کله تنظیم ها از اروین خاپیکیان...

این آلبوم یک استثناء در آثار سیاوش بود از چند جهت...

اول از همه اینکه تا حالا آهنگ تمامی ترانه های که سیاوش خونده رو خودش ساخته بود...اما تو این آلبوم برای اولین بار آهنگ یکی از ترانه ها(دریای مغرب)از سیاوش نیست...

آهنگ این آلبوم از بهمن کاظمیان سراینده این ترانه هستش...

بهمن کاظمیان هنرمند جوان(۲۲ساله) ساکن سوئد...

در مورد ترانه دریای مغرب از زبون بهمن کاظمیان:

" شعر در مورد پسري هست كه عاشق بهترين دوستش ميشه؛ ولي هيچ وقت نمي‌تونه اين موضوع رو به دوستش بگه و به اون بگه كه دوستش داره... از ترس اين كه رفاقتشون به هم بخوره... «دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت» و دست آخر هم دوستش ميره و با يكي ديگه دوست ميشه... پسر هم مي‌بينه و مي‌سوزه..."

اشک های یخی ام رو پاک کن

درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه آخر

عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدام نشنید

رفتی با غریبه موندی

...

یه نکته دیگه ای به نظر می رسه اینه که هم در مورد نقاب و هم در مورد بی سرزمین تر از باد تغییر سبک سیاوش(به ترنس) باعث شد که بعضی از طرفداران سیاوش شوکه بشند... خیلی ها معتقدند که این سبک باعث میشه که بعضی ها فقط به خاطر تند بودن آهنگه ها بهش گوش بدند..

اما به نظر من با اونکه ترانه تندتر (البته نه همشون)...ولی هنوز مفهوم همیشگی اش رو داره...سیاوش یا این آلبوم نشون داد که میشه آلبوم متحرکی ارایه داد که با مفهوم باشه...

سیاوش خودش ترنس رو خیلی دوست داره...

این آلبوم در سه استودیو مجهز و معروف امریکایی تهیه شده...

یه نکته جالب اینه که این آلبوم آماده ارایه به بازار آمریکایی است...

در واقع هدف سیاوش هم همینه...

ترانه ایی که توی این آلبوم خیلی تکه ترانه عسل بانو ست...

با اونکه خیلی غم انگیز هر دفعه که گوش میدم بیشتر مجاب میشم که گوش بدم...

مخصوصآ اون تیکه ایی که سیاوش سوت میزنه...

عسل بانو هنوزم پیش مایی

اگر چه دست تو تو دست من نیست

هنوزم با توام تا آخرین شعر

نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست

حالا هر جا که هستی باورم کن

بدون با یاد تو تنها ترینم...

همونطوری که می دونید سیاوش بیشتر از اینکه به خوندن بپردازه به آهنگسازی مشغوله...

آخرین کاری هم که ازش در خاطره ها هست(به جز آلبوم های خودش)آلبوم شب نیلوفری هست...با صدای دل نشین ابی...

که برای تهیه این آلبوم سه سال وقت صرف کردند...

البته شب نیلوفری دومین تجربه گروهی بود ...این گروه قبلآ آلبوم ستاره های سربی رو هم با هم کار کرده بودند...

از دیگر کارهای سیاوش که برای خواننده های دیگه انجام داده میشه ...

سیاوش برای ابی(ترانه های پیچک-زبانم را نمی فهمیکوه یخ- بدرقه و...) ستار(گلپرک-یوسف کنعان)منصور(عشق آتیشی-تصویر آخر)لیلا فروهر(چی صدا کنم تو رو و همه اهنگهای آلبوم قصه من و تو)شهرام شبپره(گلاب) عارف و افشین مقدم و ...

آدم دلش میسوزه... وقتی میبینه که بعضی ها نمی تونند به وطن شون برگردند...

هر چند هم که به نظر من اگه الان هم سیاوش اگه بخواد برگرده فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه...اما از نظر فراهم بودن شرایط برای کار...

این شعری که توی این عکس نوشتم نمی دونم مال کدوم آلبومه...(من آرشیو کاملی از سیاوش ندارم) اگه می دونید بهم بگید...خیلی مناسب این حال و هواست...

می دونید چیش بیشتر ناراحت کننده است ...اینکه تازگی دو نفر پیدا شدند که به سبک سیاوش (اگه بخواهیم راحتر بگیم...به تقلید از سیاوش)می خونند...

یه چیزی که در مورد سیاوش خیلی بهش توجه نشده(من خودم که اصلآ بهش فکر نمی کردم )اینه که همیشه یا شلوار یا پیراهنی که می پوشه یا یکیش یا هر دوش مشکیه...

واقعآ رنگ قشنگیه...

نمی دونم تا حالا صدای سیاوش رو بدون موزیک شنیدید یا نه...بر خلاف خیلی ها که بدون موزیک اصلآ صداشون قابل تحمل نیست...صدای سیاوش واقعآ دلنشیته...

من یه چیزی رو باید بگم که ...من بعضی جا ها نظری دادم که ممکنه به نظر بعضی ها غلط باشه...خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم...

من خودم عاشق تمام آهنگ های سیاوشم...بعضی جاها که گفتم مثلآ فلان آهنگش خیلی قشنگه دلیلی نداره که فکر کنیم بقیه اش قشنگ نیست...فقط به نظر من این ترانه ها بیشتر به دل من نشسته...به نظر من همه ترانه های سیاوش بی نظیره...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



شايد بتوان گفت ترانه «مرا ببوس» كه اغلب با صداي خاطرهانگيز حسن گلنراقي شنيدهايم جنجاليترين ترانه فيلم در تاريخ سينماي ايران باشد. احتمالا با همين جملات عدهاي بر ميآشوبند كه مگر ترانه «مرا ببوس» اصلا ترانه يك فيلم سينمايي بوده است؟! جهت اطلاع دوستان جوان هم كه شده بايد گفت كه «مرا ببوس» سالها به عنوان يك ترانه سياسي و انقلابي در محافل مختلف قلمداد ميشد و آن را حتي به بعضي افسران سازمان نظامي حزب توده مانند سرهنگ سيامك و سرهنگ مبشري نسبت ميدادند كه پس از كودتاي 28 مرداد 1332 اعدام شدند و چنين روايت ميگرديد كه يكي از اين افسران در شب اعدام، شعر «مرا ببوس» را براي دخترش سروده و خوانده است.


خصوصا كه محتواي شعر «مرا ببوس» بسيار به شرايط آنچه روايت ميگرديد، نزديك بود:
در ميان طوفان .... هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان ... دارم با يارم پيمانها
كه بر فروزم ... آتشها در كوهستانها
شب سيه، سفر كنم، ز تيره ره گذر كنم...
از همين رو بود كه ساليانه سال ترانه فوق توسط انقلابيون و سياسيون زمزمه ميگرديد:
اما واقعيت ماجراي ترانه «مرا ببوس» چه بود؟
مجيد وفادار سراينده آهنگ اين ترانه، خود ماجراي فوق را طي مصاحبهاي در شماره 1418 هفتهنامه تهران مصور مورخ 11 آذر ماه 1349 چنين شرح ميدهد: «... در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت كه در آن ژاله بازي ميكرد. تهيهكنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد... شعر اين آهنگ از حيدر رقابي (هاله) بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت...»
ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال 1335 روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط «پروانه» (خواننده معروف آن دوران) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود و در صحنه فوق كه با فرزند كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، چنين ميخواند:
«مرا ببوس، مرا ببوس براي آخرين بار....خدا تورا نگهدار
كه ميروم به سوي سرنوشت...»
پس از اتمام اكران فيلم مذكور در خرداد 1335، ترانه «مرا ببوس» چندان مطرح نگرديد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه برخي موسيقيدانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفته بود.
پرويز ياحقي هم يكي از دوستانش به نام «حسن گلنراقي» را در يكي از روزهاي تابستان سال 1335 وادار به خواندن اين ترانه در استوديو شماره 8 راديو ايران ميكند و خودش هم ويلن آن را ميزند. «مرا ببوس» بدون اطلاع گلنراقي ضبط ميشود. چرا كه حسن گلنراقي فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود و در آن روز تابستاني نيز تنها براي ديدار دوستش آمده بود.
به هر حال ترانه «مرا ببوس» با صداي حسن گلنراقي مورد تاييد رييس وقت راديو قرار ميگيرد و به اصرار ياحقي بدون ذكر نام گلنراقي از راديو پخش ميگردد كه بسيار مورد توجه واقع ميشود.
سرانجام خانواده گلنراقي متوجه ماجرا شده و از آن پس ديگر وي ترانه نميخواند و «مرا ببوس» اولين و آخرين ترانه وي ميشود. البته گفته شدكه گلنراقي در يك فيلم ديگر از زبان دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.
به هر حال ترانهاي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانهاي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



(1)اتل متل يك مورچه، قدم ميزد تو كوچه، اومد يه كفش ولگرد،پاي اونو لگد كرد، مورچه يه پاشكسته، راه نميره نشسته، با برگي پاشو بسته، نميتونه كار كنه، دونه ها رو باركنه، تولونه انبار كنه، مورچه جونم تو ماهي، عيب نداره سياهي، خوب بشه پات الهي

(2)سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

ابن یمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



خيابان هوگان (پسر زرد)

شاید تماشای نقاشی هایی از یک پسر بچه خیابانی کچل و زشت با گوشهای بزرگ و لباس خواب گشاد برای خواننده امروزی چندان جذاب نباشد. حتی نوشته های طنز آمیزی که بر روی لباس زرد پسرک نوشته شده و صحبت های پسرک را بیان می کند نیز ممکن است اکنون لوس به نظر برسند.

ولی همین پسر زشت با داستانهای معمولی اش بیش از یک قرن پیش پایه گذار پدیده ای شد که در دوران طلایی خود در دهه پنجاه یکی ازبزرگترین صنایع سرگرمی در امریکا محسوب شده و امروزه نیز - اگر چه در مقیاس کوچکتر - از جایگاه قابل توجهی برخودار است.

اگرچه کمیک استریپ امروزه در اقصی نقاط دنیا به اشکال و سبک های مختلف تولید می شود و طرفداران زیادی دارد، ولی در هیچ جای دنیا به اندازه زادگاهش، یعنی امریکا، در اعماق فرهنگ عمومی مردم جا خوش نکرده است. از این رو همواره بسیاری از علاقه مندان و کارشناسان کمیک استریپ برای به دست آوردن درک بهتر از این هنر به مطالعه سیر تکاملی آن در امریکا پرداخته اند.

سرآغاز

اولین کمیک های امریکایی در اواخر قرن نوزده میلادی و به هدف بالا بردن فروش روزنامه ها در روزهای یکشنبه به وجود آمدند.

بسیاری، پیدایش نخستین کمیک را به ریچارد اتکالت، پدید آورنده کمیک «خیابان هوگان»  نسبت می دهند. او که کار هنری خود را به عنوان یک تصویرگر در روزنامه «نیویورک ورلد» متعلق به جوزف پولیتزر آغاز کرده بود، در سال ۱۸۹۵ و زمانی که روزنامه پولیتزر فروش خوبی نداشت، کشیدن کارتونی را شروع کرد که تقریبا به تنهایی توانست روزنامه او را از ورشکستگی نجات دهد.

این کارتون که شخصیت اصلی آن پسر بچه کچل معروف ما بود، با چنان استقبالی روبرو شد که در مدت کوتاهی تیراژ روزنامه را از 20 هزار به يکصد هزار افزایش داد.

موضوع این مجموعه کارتونی که در روزهای یکشنبه منتشر میشد شوخی و انتقاد به آداب و رسوم طبقه مرفه جامعه امریکایی بود که در قالب کارها و سخنان کنایه آمیز این پسر بچه خیابانی - سخنانی  که روی لباس یکسره و گشاد او نوشته شده بود - بازگو می شد.

کمی بعد، چاپگران روزنامه «ورلد» که آن روز ها برای نخستین بار چاپ رنگی را تجربه میکردند،  لباس این پسر را برای آزمایش رنگ زرد انتخاب کردند، و این کارتون به «پسر زرد» شهرت یافت.

با مشاهده محبوبیت این کمیک، راندلف هرست صاحب امتیاز روزنامه «نیو یورک ژورنال آمریکن»  که همزمان در نیویورک منتشر می شد و رقابت شدیدی با روزنامه پولیتزر داشت، با دادن پیشنهاد مالی وسوسه انگیزی توانست ریچارد اتکالت و کمیک محبوب اش را به روزنامه خود ببرد و با این کار آغازگر جنجال و کشمکشی بین این دو روزنامه شد که سالها به طول انجامید و پای هر دو روزنامه را به دادگاه کشاند.

عبارت «روزنامه نگاری زرد» نیز با توجه به نقش محوری «پسر زرد» در این ماجرا بر سر زبانها افتاد.

نخستین نقاشی نواری

بچه های کاتزن یامر

با توجه به محبوبیت حیرت انگیز کارتون های پسر زرد، روزنامه های دیگر نیز به پیروی از روزنامه «نیویورک ورلد» اقدام به تولید ضمیمه های کمیک در روزهای یکشنبه نمودند و به زودی تب این نوع کارتون ها سراسر امریکا را فرا گرفت.

در همین سالها بود که مشخصات پایه ای کمیک های امروزی شکل گرفت؛ شخصیت های ثابت هر هفته مانند یک سریال تلویزیونی در نقاشی یک کمیک ظاهر می شدند و سخنانی طنز آمیز بیان می کردند و بادکنک های گفتاری - به صورت خطوطی بسته - صحبت های شخصیت ها را در خود جا می دادند. با وجود اين، اکثر کمیک ها در قالب یک عدد نقاشی هفتگی و در یک پانل یا فریم ساخته می شد.

دو سال دیگر طول کشید تا اصلی ترین مشخصه کمیک های امروزی، یعنی چند-پانلی بودن آنها به وجود بیاید.

در سال ۱۸۹۷ رودالف درکس، مهاجر آلمانی که در روزنامه هرست کار میکرد، کمیک استریپی به وجود آورد که برای اولین بار در هر نوبت از چند نقاشی در کنار هم، مانند فریم هایی از یک فیلم، برای بازگو کردن داستان استفاده می کرد.

این کمیک که «بچه های کاتزن يامر» نام داشت، در واقع لغت «استریپ» يا «نوار» را در واژه «کمیک استریپ» نشاند و فصل جدیدی در این راه گشود.

رودالف درکس این کمیک را با الهام از داستانهای مصور هموطن آلمانی خود ویلهلم بوش، به نام "مکس و موریتس" ساخته بود، کتابهایی که در زمان کودکی خود در آلمان خوانده بود. از همین رو تاثیر اروپایی ها در شکل گیری هنر کمیک غیر قابل انکار است. 

موضوع این کمیک استریپ درباره خرابکاری های دو پسر بچه شیطان به نام هانس و فریتز بود که با لهجه غلیظ آلمانی صحبت می کردند.

کمیک استریپ در محکمه

با مشاهده استقبال بیش از پیش مردم از این نوع کمیک جدید، این بار نوبت پولیتزر بود که «بچه های کاتسن يامر» را از چنگ هرست و « ژورنال آمریکن» او درآورده و با پیشنهادی هوس انگیز، درکس را به روزنامه خود ملحق کند. این حرکت با شکایت هرست روبرو شد و نخستین پرونده قضایی راجع به کمیک استریپ و حق نشر آن شکل گرفت.

با رای دادگاه، حقوق استفاده از شخصیت های این کمیک در اختیار درکس، خالق آنها، قرار گرفت ولی حق استفاده از عنوان آن (بچه های کاتسن يامر) به هرست و روزنامه اش واگذار شد. 

بدین ترتیب درکس در«نیویورک ورلد» نام کمیک خود را به «هانس و فریتز» (و بعد ها به «کاپیتان و بچه ها») تغییر داد و هرست نیز با استخدام هنرمندی دیگر تحت عنوان اصلی «بچه های کاتسن يامر» کمیک استریپی با شخصیت های مشابه منتشر کرد.

این دو کمیک استریپ تا سال 1979 که انتشار «کاپیتان و بچه ها» برای همیشه متوقف شد همزمان منتشر شدند. امروزه «بچه های کاتسن يامر» هنوز توسط های آیزمن تولید شده و لقب قدیمی ترین کمیک استریپ دنیا را با خود یدک میکشد.

شروع دوران طلایی

شیوه جدید کمیک نویسی که درکس پایه گذاری کرده بود مورد تقلید صدها کمیک نگار دیگر قرار گرفت و  با پیشرفت فناوری چاپ رنگی، کمیک استریپ ها بیش از پیش شکوفا شدند و روز به روز به تعداد آنها افزوده شد.

در اوایل دهه ۱۹۰۰ ، بیش از ۱۵۰ استریپ توسط سندیکاها توزیع و در روزنامه های مختلف چاپ می شدند. در این زمان کمیک استریپ دیگر مختص روزهای یکشنبه نبود و اکثر روزنامه ها، علاوه بر روزهای یکشنبه که ضمیمه کمیک پر و پیمانی داشتند، صفحات روزانه ای نیز به کمیک استریپ اختصاص میدادند.

 بدین ترتیب استریپ سازی به شغل تمام وقت هنرمندانی تبدیل شد که برای سندیکا ها کار کرده و از طریق آن کمیک هایشان را در سراسر آمریکا توزیع می کردند.

بسیاری از کمیک نویسان روزنامه ای از این دوران به عنوان دوران طلایی کمیک یاد می کنند. چرا که این تنها دوره ای در تاریخ بود که نقاشی های رنگی هر کمیک در اندازه های بسیار بزرگ به چاپ می رسید و هنرمندان از نظر جا در مضیقه نبودند.

سرزمین رویایی

نیمو کوچولو در سرزمین رویاها

سی سال دیگر، یعنی تا اواسط دهه بیست، طول کشید تا قدم بزرگ بعدی در سیر تکاملی کامیک برداشته شود. در این مدت، طنز و شوخی کوتاه، محور اصلی داستانهای کمیک ها را تشکیل می داد و نقاشی های کارتونی سبک حاکم بر این استریپ ها بود.

همچنین، داستانهای کمیک معمولا دنباله دار نبود و با وجود شخصیت های ثابت، در هر نوبت آن داستان آغاز و پایانی مشخص داشت.

در همین دوران یک کمیک استریپ با نوآوری هایش زمینه ساز تغییر و تحولی بزرگ در صنعت کامیک گشت. در اکتبر سال ۱۹۰۵، اولین قسمت از کمیک استریپی در روزنامه نیویورک هرالد منتشر شد که به عقیده بسیاری از کارشناسان یکی از بهترین کمیک استریپ های تاریخ این هنر است. 

این کمیک استریپ، که بر خلاف نمونه های دیگر زمان خود کاری جدی، سورئال، و بعضا خوفناک بود، «نیمو کوچولو در سرزمین رویاها» نام داشت و حکایت مصور خوابهای پسر کوچکی به نام نیمو و دنیای مشوش رویاهای او بود.

نویسنده این کامیک، وینزور مک کی، یکی از معدود کمیک نگارانی است که کارهایش در موزه متروپولیتن نیویورک به نمایش درآمده اند و همواره به خاطر سبک دقیق و زیبای نقاشی هایش مورد تقدیر و ستایش قرار گرفته است.

اگر چه این کمیک استریپ با موضوعات «بزرگسالانه» و جدی ترش از محبوبیت عمومی کمتری نسبت به دیگر همقطاران خود برخوردار بود، ولی با جلب توجه منتقدان هنری موجب پیدایش جنگ دیگری بین سردبیران روزنامه های معروف برای آوردن مک کی به روزنامه خود شد.

مهمتر از آن، این کمیک با وارد کردن شاخصه های جدید به این عرصه - مانند ادامه دادن یک داستان در چند هفته - راه را برای نوع جدیدی از کمیک ها گشود که در آنها ماجراجویی حرف اول را میزد.

تولد ماجراجویان: تابز، گوردون و تارزان

واشنگتن تابز

آوریل سال ۱۹۲۴ شاهد دوران جدیدی در بلوغ  کمیک استریپ بود. در آن ماه، روی کرین  بیست و دو ساله، داستانهای «واشنگتن تابز» را خلق کرد. واشنگتن تابز، پسر جوانی بود در جستجوی گنج و با ماجراهای هیجان انگیز خود هفته به هفته خوانندگان را به دنبال خود همراه می ساخت.

بدین ترتیب برای اولین بار کمیک استریپی سریالی و دنباله دار به وجود آمد که ماجراجویی را جایگزین طنز کرد. این بار نیز استقبال بی اندازه مردم از این کمیک استریپ موجب پیدایش کمیک های بیشمار دیگر در همین سبک شد.

از جمله معروف ترین این کمیک ها، باک راجرز، داستان علمی - تخیلی خلبانی بود که پس از گیر افتادن در غار و استنشاق گازی بیهوش کننده، ۵۰۰ سال به خواب فرو می رود. پس از به هوش آمدن، باک با دنیایی روبرو می شود که در آن مغولها آمریکا را تسخیر کرده و عده ای مبارز در حال جنگیدن با آنها هستند.

بدین ترتیب باک نیز به صف مبارزان پیوسته و درگیر نبردی پایان ناپذیر برای آزاد سازی آمریکا میشود.

کمیک استریپ ماجرایی مشهور دیگر، تارزان، انسان معروف جنگلی بود که با حیوانات وحشی نبرد کرده و به خاطر پخش سریالهای تلویزیونی آن در ایران نیز شخصیتی شناخته شده است.

این استریپ توسط هارلد فاستر، یکی از بزرگان هنر کمیک در امریکا در ژانویه ۱۹۲۹ خلق شد و مورد استقبال فراوان قرار گرفت.

بعد از مدت کوتاهی فاستر توجه اش را به پروژه های دیگر معطوف کرد و کار نقاشی کمیک استریپ تارزان را رکس مکسون بر عهده گرفت. 

Comic05

از جمله کمیک استریپ های ماجرایی محبوب دیگر که در همان دوران چاپ شد می توان از دیک تریسی، ماجراهای نبرد پلیس مخفی با گانگستر ها و فلش گوردن، داستان جنگ قهرمانی به نام فلش گوردون با دشمنی شرور در فضا نام برد.

اما در همان حال که فلش گوردن بر روی کره مریخ با دشمنان بشریت گلاویز می شد، تحول دیگری بر روی زمین در حال شکل گرفتن بود که انقلابی در صنعت کمیک به وجود می آورد؛ انقلابی به نام «کتاب کمیک».



در نخستین سال های دهه سی میلادی، در کوران بحران اقتصادی، افسردگی بزرگ کاملا بر امریکا سایه افکنده بود.

ولی بر خلاف جامعه امریکا، صنعت کمیک استریپ نه تنها افسرده نبود، بلکه دوران طلایی خود را تجربه می کرد.

شرایط بد اقتصادی و کمبود منابع تفریحی دیگر باعث شده بود تا مردم برای سرگرمی به کمیک خوانی - تفریحی ارزان قیمت - روی بیاورند و کمیک استریپ ها که تا آن زمان در روزنامه ها چاپ می شدند طرفداران بسیاری داشتند.

در این شرایط، و در سال ۱۹۳۳، چاپخانه ایسترن کالر پرس به پیشنهاد یکی از مدیران فروشش یعنی ماکسول گینز تصمیم گرفت تا برای صرفه جویی در هزینه از کار انداختن دستگاه چاپ و دوباره روشن کردن آن میان کارهای نشر، با چاپ ضمیمه هشت صفحه ای کمیک استریپ دستگاههای خود را روشن نگاه دارند.

آنها با تا کردن صفحات این ضمیمه که حاوی کمیک استریپ هایی بود که قبلا در روزنامه ها چاپ شده بودند، کتابچه ای با قطع کوچکتر از روزنامه به وجود آوردند که زمینه ساز پیدایش اولین کتابهای کمیک مدرن شد.

001

این کتابچه که «کارناوال شادی» نام داشت به طور مجانی و به ازای کوپن هایی که داخل برخی از محصولات خانگی موجود بود برای مردم فرستاده می شد.

با مشاهده استقبال مردم از این کتابچه ها، ایسترن کالر در سال بعد با همکاری انتشارات دل - که خود دو سال قبل برای مدت کوتاهی اقدام به چاپ کتابچه مشابهی کرده بود - ضمیمه کمیک دیگری به نام «لطیفه های مشهور» چاپ کرد و برای نخستین بار آن را به قیمت ده سنت در دکه های روزنامه فروشی توزيع کرد. با فروش خوبی که این مجله کمیک به دست آورد، ایسترن کالر انتشار آن را به صورت ماهانه ادامه داد.

اولین کتاب کمیک

ضمیمه های اختصاصی کمیک به مذاق مردم خوش آمده بود و مثل همیشه ناشران دیگر نیز به قطار پیوسته و کتابچه های کمیک خود را یکی بعد از دیگری به چاپ رساندند.

یکی از این ناشران، به نام نشنال پریودیکالز (دی سی کامیکز فعلی)، در سال ۱۹۳۵ اولین مجله کمیک خود را به نام «کمیک های بامزه جدید» به چاپ رساند که بر خلاف اسلاف خود، همانطور که از نامش بر می آمد به جای چاپ مجدد کمیک های روزنامه ای، فقط از کمیک های جدید و اوریژینال استفاده می کرد که برای این کتابچه تولید شده و در جای دیگری چاپ نشده بودند.

این کتابچه، به عقیده اکثر تاریخشناسان کمیک، اولین کتاب کمیک مدرن امریکایی محسوب می شود.

Comic2

ناشران دیگر نیز به تدریج دست به تولید چاپ کمیک های اوریژینال زدند و تعداد این کتابها بیشتر و بیشتر شد.

یک کتاب کمیک معمولی، در آن زمان معمولا ۵۰ تا ۶۰ صفحه داشت و هر چند صفحه آن به یک کمیک اختصاص داده میشد.

پس از این تحول مهم، دیگر کمیک استریپ اجاره نشین روزنامه نبود و در قالب این ضمیمه ها خانه ای از آن خود داشت، خانه ای بزرگ که فرصت آزمایش را فراهم کرده بود.

به این ترتیب کمیک نگاران با آزادی عمل بیشتری که به دست آورده بودند سبک های مختلفی را برای کمیک های خود امتحان کردند و به نوعی دوران آزمون و خطا را سپری می کردند.

به تدریج با افزایش روزافزون شمار مجلات کمیک، کیفیت آنها رو به نزول رفت. تا اینکه در سال ۱۹۳۸ سوپرمن از راه رسید.

هفت سال انتظار

برای شناختن ماجرای سوپرمن باید هفت سال به عقب بازگردیم، یعنی زمانی که کتابهای کمیک هنوز به وجود نیامده بودند.

جو شوستر و جری سیگل دو نوجوان در اوهایو بودند که از بچگی به داستانهای تخیلی و کمیک های ماجرایی علاقه داشتند.

این دو همکلاسی پس از آشنایی با یکدیگر در سن هفده سالگی و در سال 1931، شروع به ساختن مجله آماتوری کمیکی به نام "علمی تخیلی" برای مدرسه شان کردند که در آن کمیک های خود و دوستانشان را به چاپ می رساندند. در آن کمیک ها جری سیگل شخصیتی خلق کرده بود که از قدرت های خارق العاده ای برخوردار بود.

به تدریج این شخصیت، نام سوپرمن به خود گرفت. این سوپرمن مردی بود زمینی که میتوانست صدها متر به آسمان بپرد و تیر تفنگ را با سینه خود دفع کند.

در سال ۱۹۳۳ شوستر و سیگل بر آن شدند تا کمیک سوپرمن را در روزنامه های معتبر به چاپ رسانند یا به سندیکاهای کمیک بفروشند. به همین منظور با امید بسیار نمونه هایی از کمیک استریپ خود را برای تمام روزنامه ها و سندیکاهای معتبر ارسال کردند. ولی روزنامه ها یکی پس از دیگر دست رد به سینه آنها زدند.

پس از یک سال تلاش بی حاصل، شوستر دلشکسته تمامی کمیک هایی که درست کرده بودند را پاره کرد و قسم خورد تا دیگر خیال سوپرمن را از سر بیرون کند.

یکسال بعد در یک شب گرم تابستانی ناگهان ایده جدیدی به ذهن جری سیگل که هنوز سودای سوپرمن را در سر می پروراند رسید. او همان شب ایده خود را با شوستر در میان گذاشت و شوستر نیز با شنیدن آن دوباره به سوپرمن امیدوار شد.

سوپرمن جدید سیگل، انسانی فضایی بود از سیاره ای رو به نابودی به نام کریپتون. پدر و مادر او قبل از انهدام سیاره به منظور نجات فرزندشان او را در کپسولی قرار داده و در فضا رها می کنند. کپسول در کره زمین فرود آمده و سوپرمن که ظاهری زمینی داشته توسط زن و شوهری که کپسول را یافته اند بزرگ می شود و با پی بردن به قدرت های مافوق انسانی خود زندگی دوگانه را در پیش می گیرد که در آن نقش یک روزنامه نگار خجول و یک قهرمان خوب را همزمان بازی می کند.

سیگل و شوستر به سرعت دست به کار شده و نمونه هایی از سوپرمن جدید خود را دوباره برای روزنامه ها فرستادند ولی این بار نیز با همان جواب قبلی مواجه شدند. روزنامه ها به آنها می گفتند که کمیک آنها زیادی فانتزی و غیرواقعی است و خوانندگان هیچوقت از آن خوششان نخواهند آمد.

چهار سال دیگر گذشت تا این بار پیدایش کتابهای کمیک فرصت جدیدی برای سیگل و شوستر فراهم آورد تا بار دیگر شانس خود را با سوپرمن امتحان کنند.

سوپرمن از راه رسید

در سال ۱۹۳۸ شوستر و سیگل با ماکسول گینز ملاقات کردند و کمیک سوپرمن را به او نشان دادند.

ماکس که آن زمان در کمیک دی سی کار می کرد، به نمونه های آنها نگاه کرد ولی علاقه ای به انتشار آنها نشان نداد. اما آنها را به همکار دیگر خود شلدون مایر که در پی چاپ کمیک جدیدی بود معرفی کرد و شلدون مایر نیز بلافاصله با پرداخت تنها ۱۳۰ دلار تمامی حقوق سوپرمن را از آن دو جوان خرید و آن را به عنوان کمیک روی جلد اولین شماره مجموعه اکشن کامیکس چاپ کرد.

03

بدین ترتیب ماجرای پر فراز و نشیب شوستر و سیگل پس از هفت سال به پایان رسید، ولی داستان سوپرمن تازه شروع شده بود.

اولین شماره سوپرمن با استقبال خارق العاده ای روبرو شد و این موفقیت از چشم سایر ناشران پنهان نماند. آنها نیز بی درنگ سوپر قهرمان های خود را پدیده آوردند که هر کدام قدرت های خارق العاده تری نسبت به دیگری داشتند.

سرانجام خالقان ابرقهرمان

شوستر و سیگل به ترتیب در سال 1992 و 1996 در تهیدستی درگذشتند. آنها چند بار سعی کرده بودند تا حقوق سوپرمن را از طریق دادگاه از دی سی کامیکس بازپس گیرند تا از صدها میلیون دلار سودی که این شخصیت برای دی سی کامیکس درآورده بود سهمی ببرند. اما هر بار ناکام ماندند و تنها در سالهای پایانی عمرشان دی سی کامیکس حاضر شد سالی ۳۵ هزار دلار به آنها پرداخت کند.

تا سال ۱۹۴۱ تعداد این شخصیت ها سر به فلک گذاشته بود. دیگر کتابهای کمیک، دوران آزمون و خطا را پشت سر گذاشته و فرمول برنده خود را در سوپر قهرمانها پیدا کرده بودند. اینجا بود که کتابهای کمیک به راستی حساب خود را از کمیک های روزنامه ای سوا کردند و به رسانه ای مستقل تبدیل شدند.

استریپ های روزنامه ای به درد سوپرقهرمانها نمی خورد. در آنجا چیزی خارق العاده تر از تارزان و فلش گوردن پیدا نمی شد. کتابهای کمیک، از سوی دیگر، قلمرو قهرمانان بود.

قهرمان ها در خدمت جنگ
با آغاز جنگ جهانی دوم در اوایل دهه چهل، سوپرقهرمان ها پرچمدار پروپاگاندای ضد نازی شدند.

کمیک نگاران، بهترین ضدقهرمان را در هیتلر یافته بودند و داستانهای کمیک پر بود از نبرد قهرمان های محبوب با هیتلر و سربازان نازی.

در چنین شرایطی یکی از ماندگارترین شخصیت های کمیک به نام کاپیتان آمریکا نیز با کوباندن مشتی بر دهان هیتلر که بر روی جلد شماره اول کمیک استریپش نقش بسته بود وارد صحنه شد.

04

کم کم با سرد شدن شعله های جنگ، تب پر حرارت کمیک استریپ های قهرمانی نیز فروکش کرد.

تقاضا برای خرید اینگونه کمیکها پایین آمده بود و ژانر های دیگر نیز وارد صحنه شده بودند. کمیک هایی با شخصیت های حیوانی (مثل شخصیت های کارتونی دیسنی) طرفداران زیادی پیدا کرده بود.

همچنین کمیک های علمی تخیلی و استریپ هایی مانند آرچی که گروه سنی نوجوانان را مخاطب قرار داده بود نیز از فروش خوبی برخوردار بود.

ولی تاثیر منفی افول کمیک های قهرمانی – که شالوده صنعت کمیک را تشکیل می دادند –بیش از این بود که با فروش نسبتا خوب اینگونه کمیک ها خنثی شود. به همین دلیل صنعت کمیک از دوران طلایی خود فاصله گرفت.

در چنین شرایطی صنعت کمیک، بسان یک کارآگاه دنبال سرنخی بود تا جادوی گذشته خود را بازیابد. سرنخی که به داستانهای جنایی گره خورده بود.

محبوبیت به زور تفنگ

در اواخر دهه چهل به جز سوپرمن، بت من، و واندر وومن، دیگر هیچ اثر دیگری از صدها همپای سوپر قهرمان آنها در کمیک ها به چشم نمی خورد. ابرقهرمان های دیگر که در دوران رونق داستانهای قهرمانی، پدید آمده بودند، همگی با گذشت سالها محو شده و میدان را ترک کرده بودند.

در عوض کمیک های جنایی یکه تاز بازار کمیک بودند و طرفداران بسیار زیادی داشتند. «جنایات واقعی»، «جنایات وسترن واقعی»، «زنان تبهکار»، «نبرد با جنایت»، و «جنایت توسط زنان» نمونه هایی از این گونه کمیک های پرطرفدار بودند.

05

این کمیک ها، بی پرده و با خشونت تمام به داستانهای جنایی و کاراگاهی میپرداختند. تصاویری مثل شلیک گلوله به پیکر خون آلود مردی سرنگون شده و یا سوزانده شدن یک زن خانه دار بوسیله اجاق گاز توسط یک جانی در روی جلد این کمیک ها کاملا عادی بود.

علاوه بر کمیک های جنایی، داستانهای ترسناک نیز در این دوره بسیار محبوب بودند. این کمیک ها خشونت تصویری را از کمیک های جنایی نیز فراتر بردند و از نشان دادن هیچ چیز دریغ نمی کردند.

بارزترین تاثیر این کمیک ها بر روی روند کمیک نگاری تاثیر هنری آنها بود.

به طور خاص، نوع به تصویر کشیدن زنان در این کمیک ها برجسته ترین میراثی است که از آن دوران به یادگار مانده است. زنان در این کمیک ها با سینه هایی بسیار بزرگ و پوشیدگی حداقلی به نمایش درمی آمدند و حداکثر استفاده از جاذبه جنسی زنان برای فروش کمیک ها به کار گرفته می شد.

در حالیکه ناشران کمیک های جنایی و ترسناک با فضای تاریک و خونینی که ترسیم کرده بودند درآمد هنگفتی به دست می آوردند، شاید کوچکترین توجهی به ابرهای کبودی که به سرعت صنعت کمیک را دربر می گرفت نداشتند. ابرهایی که سایه سیاهشان این صنعت را تا ورطه نابودی پیش برد.

مطلب حاضر، سومین بخش از تاریخچه کمیک استریپ ها است


01

در دهه پنجاه، پیشخوان کمیک فروشی های امریکا پر بود از کتاب های جنایی و ترسناک که بی پروا به تم هایی مثل سکس و خشونت می پرداختند. خوانندگان جوان به این جور کمیک ها معتاد شده بودند و ناشران کمیک نیز سعی داشتند تا با چاپ کمیک هایی جنجالی از این فرصت طلایی استفاده کنند.

همین بی پروایی سبب شد تا کمیک ها مورد هدف گیری سیاستمداران و فرهنگیان جامعه امریکا قرار گیرند.

همه علیه کمیک

اولین ضربه اساسی که به پیکره صنعت کمیک از زمان پیدایش آن نواخته شد از جانب سنای امریکا بود. آن گونه که نقل می شود، بعد از اینکه یکی از سناتور ها به طور اتفاقی چشمش به کتاب های کمیک پسرش افتاد از محتویات و تصاویر بی پرده آن ها به شدت برآشفته شد و تصمیم گرفت تا مساله را با همکارانش درمیان بگذارد. او پس از مشورت با سناتور های دیگر کمیته ای برای بررسی اثرات مخرب کتاب های کمیک بر روی جوانان آمریکایی در سنای امریکا تشکیل داد. حاصل تحقیقات این کمیته گزارشی بود که در آن از کمیک ها به عنوان یکی از عوامل اصلی گسترش جرم، جنایت و فساد در میان جوانان آمریکایی نام برده شده بود.

ضربه دوم که باعث شد مردم عادی امریکا نیز با سیاستمداران در مخالفت با کتاب های کمیک همراه شوند انتشار کتابی بود که توسط روانشناسی امریکایی به نام فردریک ورتهام [Fredric Wetham] نوشته شده بود. این کتاب که «اغفال معصومان» [Seduction of the innocent] نام داشت به شدت به صنعت کمیک استریپ تاخته و کتاب های کمیک را به منحرف ساختن کودکان متهم کرده بود. از نظر دکتر ورتهام کمیک های جنایی و حتی قهرمانی در لایه های عمیق تر خود مایه های سادیستیک و همجنسگرایانه ای داشتند که جوانان امریکایی را به اعتیاد، خشونت، و پرخاشگری ترغیب میکرد.

به این ترتیب، جنگی تمام عیار با کمیک ها آغاز گردید. کتاب های کمیک در مراسم عمومی در سراسر امریکا به آتش کشیده شده و در بسیاری از شهرهای امریکا فروش این کتاب ها ممنوع اعلام شد. در سایر شهرها نیز مغازه داران به جز کمیک های کارتونی مانند کتاب های «دیزنی» یا «آرچی» حاضر به فروش هیچ نوع کمیک دیگری نبودند.

پس از این تحولات صنعت کمیک، که تا چند سال پیش از آن بزرگترین صنعت سرگرمی امریکا محسوب می شد، آن چنان ضربه ای خورد که هیچگاه نتوانست خود را مانند گذشته بازیابد. در میانه دهه پنجاه تقریبا تمامی ناشران اصلی کمیک تعطیل شده و یا تیراژ ناچیزی داشتند. از این سالهای تلخ همواره به عنوان تاریکترین دوران تاریخ کمیک یاد می شود.

بسیاری از ناشران کوچک ورشکست شدند. «ایسترن کالر» (ای سی) نیز که از بزرگترین ناشران کتاب های کمیک بود، انتشار کمیک هایش را متوقف كرد و به جای آن مجله فکاهی جدیدی به نام «مد» [mad] پدید آورد که تا امروز چاپ می شود.

تنها «دی سی کامیکس» و «دل» که از اول هم وارد بازار کمیکهای جنجالی نشده بودند، توانستند کمابیش روال گذشته خود را ادامه دهند.


آغاز ره پنجاه ساله
02
اگرچه این تحولات در دنیای کتاب های کمیک تاثیر خود را روی کمیک های روزنامه ای گذاشته بود، ولی در همان سالهای یکی از مشهور ترین استریپ های روزنامه ای هم بوجود آمد. «پیناتز»، اثر «چارلر شولتز»، ماجرای پسری بدشانس و بی عرضه و دوستان اوست به همراه سگی به نام «اسنوپی» که اکثر اوقات لمیده بر فراز خانه اش غرق در تفکرات فیلسوفانه است. این استریپ به یکی از پردوام ترین و پرتیراژ ترین استریپ های تاریخ تبدیل شد و «چازلر شولتز» تا پایان عمر تولید آن را ادامه داد. او در سال ۲۰۰۵ از دنیا رفت.

منشوری از آن خود

به دنبال حمله گسترده جامعه به کتاب های کمیک، ناشران کمیک به منظور آرام کردن نارضایتی ها منشور کمیک را پدید آوردند. این منشور قوانین اخلاقی بسیار سختی را برای انتشار کمیک ها وضع کرده بود. به عنوان مثال، زنان در کمیک ها حق نداشتند لباس های باز و یا مایو های دو تکه بپوشند. خشونت، خون و یا کلماتی مثل «وحشت» به طور کلی منع شده بود. تنها کمیک هایی که از قوانین این منشور پیروی می کردند، می توانستند علامت منشور را روی جلدشان قرار دهند.

با وجود اين، فیل عظیم صنعت کمیک به سگی نزار تبدیل شد و در انتظار قهرمانی بود که از راه برسد و او را نجات دهد.

بازگشت قهرمانان

این بار نیز سوپرقهرمان ها بودند که به نجات صنعت کمیک آمدند. آن ها که با ورود خود در دهه چهل دوران طلایی کمیک را رقم زده بودند، نزدیک به یک دهه بود که جای خود را به پلیس ها، کارآگاه ها و تبهکاران داده بودند. تبهکارانی که صنعت کمیک را تا ورطه نابودی پیش برده بودند. اما بار دیگر زمان بازگشت قهرمانها فرا رسیده بود.

03
نخستین نشانه های بازگشت آنها در «دی سی کامیکس» شکل گرفت. نیمه دوم دهه پنجاه شاهد بازگشت قهرمان های قدیمی و همچنین پیدایش قهرمانهای جدید بود. از جمله این قهرمان ها میتوان از «فلش» [flash] و «مبارزان ناشناخته ها» [challengers of the unknown] نام برد.

فلش یک سوپر قهرمان به رسم سوپر قهرمان ها قدیمی بود، ولی مبارزان ناشناخته ها یک گروه چهار نفری بودند که قدرت های آن چنان فوق العاده ای نداشتند. آن ها چهار انسان معمولی بودند که هر یک در کارشان خبره بود؛ یکی کشتی گیر بود، دیگری دانشمند، سومی خلبان و آخری دلقک. آن ها بعد از این که به طرز معجزه آسایی از یک سانحه هوایی جان سالم به در برند، هم پیمان شده و در محیطی علمی تخیلی به نبرد با دشمنان ناشناخته می پردازند.

انتشار مداوم این کمیک های «قهرمان محور»، در مجلات هفتگی «دی سی کامیکس» و فروش خوب آن ها، زمینه را برای بازگشت قهرمان ها و خارج شدن صنعت کمیک از وضعیت اسفناک خود فراهم کرد. تاریخ شناسان کمیک از این تحولات به عنوان آغاز دوران نقره ای کمیک یاد می کنند. اما آنچه به راستی رسیدن دوران نقره ای را رقم زد کمیک های «مارول» و قهرمانهای آن بودند.

قهرمان های مشکل دار

شاید هیچکس به اندازه «جک کیربی»، در صعود دوباره کمیک های امریکایی نقش عمده ای بازی نكرده باشد. او که در «دی سی»، پیشتازان ناشناخته ها را راه اندازی کرده بود، در سال ۱۹۵۹ از «دی سی کامیکس» به انتشارات اطلس رفت، ناشری که به زودی نام خود را به «مارول» تغییر داد. او در آن جا به درست کردن کمیک های وسترن و علمی تخیلی مشغول گشت.

در آن زمان، «مارول» هنوز بازگشت به چاپ داستان های قهرمانی را شروع نکرده بود و در شرف ورشکستگی به سر می برد، تا آن جا که روزی «جک کیربی» با چهره گریان سردبیر «مارول» یعنی «استن لی» مواجه شد.

04

او از «استن لی» آزادی عمل بیشتری خواست تا او بتواند همان طور که وضعیت «دی سی کامیکس» را زیر و رو کرده بود، «مارول» را نیز نجات دهد. او می خواست از همان نسخه ای که برای «دی سی» پیچیده بود برای مارول نیز استفاده کند: بازگرداندن قهرمانها.

در سپتامبر سال ۱۹۶۱ اولین گروه از خیل سوپرقهرمانهای جدید مارول روی پیشخوان رفت. «چهارگانه خارق العاده» (fantastic four) نام این گروه بود که با چنان استقبالی روبرو شد که در آن دوران بی سابقه بود. در سال های بعد مارول قهرمانان ماندگار دیگری به وجود آورد: «هالک» (incredible hulk)، «تور»(thor)، مرد گنده (giant man) ، مردان اکس (x-men) و مرد عنکبوتی.

وجه مشترک همه این قهرمان ها که توسط «کیربی» و «استن لی» خلق شده بودند، مشکلات و نارسایی های کاملا انسانی آنها بود که قدرت های خارق العاده آنها را تحت الشعاع قرار می داد. به بیان دیگر، هر قدر قهرمانهای دوران طلایی کامل و بی عیب و نقص بودند، قهرمانهای دوران نقره ای مارول از نقایص انسانی برخوردار بودند. همین باعث شد تا کمیک خوانان با قهرمانهای جدید همذات پنداری بیشتری کرده و با آنها راحت تر ارتباط برقرار کنند. فروش کمیک نیز به تبع آن بار دیگر بالا رفت.

عنکبوت جان سخت

05

در میان کمیک های عصر «مارول»، به یاد ماندنی ترین کمیک مربوط به مرد عنکبوتی بود که انتشار آن تا امروز نیز ادامه یافته و کمتر کسی است که او را نشناسد. مرد عنکبوتی، داستان جوانی کمرو و گوشه گیر به نام «پیتر پارکر» است که بعد از گزیده شدن توسط عنکبوتی آغشته به مواد رادیو اکتیو، قدرت های یک عنکبوت را کسب می کند. به عنوان مثال، او قادر به بالا رفتن از دیوار و تولید تار عنکبوت بوده و بسیار قوی تر از انسانهای دیگر است.

یکی از نوآوری های این کمیک، شیوه داستان گویی آن بود. در سال های اولیه، پیتر پارکر به شکل پسری جوان کشیده می شد. سپس همان طور که داستان کمیک جلو می رفت، شخصیت «پیتر پارکر» نیز بزرگ تر می شد. این شیوه داستان گویی کاملا جدید بود و تاثیر زیادی بر روند کمیک نگاری گذاشت.

زیر زمین

دهه شصت شاهد تحول دیگری در دنیای کمیک بود. در این دهه کمیک های زیرزمینی طرفداران زیادی پیدا کرد. این کمیک ها توسط کمیک نگارانی تولید می شد که برای هیچ یک از ناشران بزرگ کمیک کار نمی کردند و کتاب هایشان را به طور شخصی و زیرزمینی چاپ می کردند. این کمیک ها، چوب سانسور را بالاي سر نداشتند و به موضوعاتی مانند دغدغه های آن روز جوانان، فرهنگ ستیزه جویانه آنها و یا مواد مخدر می پرداختند.

همچنین به خاطر آزادی عمل کمیک نگاران زیرزمینی، سبک نقاشی این کمیک ها، آزادانه و به دور از ساختارهای از پیش تعیین شده بود. این خود تاثیر زیادی در بلوغ هنری کمیک گذاشت. در واقع، کتاب های کمیک زیرزمینی، زمینه ساز نسل بعدی کمیک هایی شدند که داستان هایی جدی را برای بزرگسال ها به نمایش می گذارند و این نوع کتاب ها را به دنیای ادبیات کشانده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



یادمه توی سری اول غصه های برره که توش جواد رضویان هم بازی می کرد یه بازی ای بود که عشق سیامک انصاری بود و تو زمان مجردی مهران مدیری و جواد رضویان رو گول مزد و می بردشون بزاندازون.

امروز تو بی بی سی یه مطلبی زده بود که جالبه ببینید :

در بزکشی، ورزش سنتی و ملی افغانستان، سوارکاران به جای توپ چوگان، بر سر لاشه بز نبرد می کنند. این ورزش خشن و پرتحرک، که در زمین های خاکی برگزار می شود، محبوبیت زیادی در میان مردم افغانستان دارد. این تصاویر، از مسابقه دو تیم ده نفره، در یک نیم روز بهاری (17 حمل / فروردین) در کابل است:




















+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



دردسرهای وبلاگ‌نویسی حرفه‌ای از دید روزنامه نیویورک تایمز

روزنامه نیویورک تایمز، دیروز نوشته‌ای داشت در مورد دردسرهای وبلاگ‌نویسی حرفه‌ای. به ترجمه آزاد و خلاصه شده این مطلب توجه کنید:

روز به روز بر تعداد کسانی که در خانه کار می‌کنند و به کامپیوتر و گوشی‌های موبایل هوشمند مجهز هستند، افزوده می‌شود، آنها وبلاگ‌نویسانی هستند که ساعت‌ها، تا زمانی که خسته و فرسوده شوند، کار می‌کنند و محتوا تولید می‌کنند، کسانی که  رنج بدنی و تنش روانی زیادی را متحمل می‌شوند.

مرگ!
فوت شدن دو بلاگر مشهور در ماه‌های اخیر باعث افزایش حساسیت در مورد سختی کار وبلاگ‌نویس‌های حرفه‌ای شده است.

دو هفته پیش، بلاگر مشهوری که در مورد فناوری می‌نوشت و «راسل شاو» نام داشت، در 60 سالگی در نتیجه سکته قلبی درگذشت. البته او پشت میز کارش نمرد، او در هتلی در سن خوزه درگذشت که قرار بود در آنجا یک همایش فناوری برگزار شود. او پیش از مرگش و بعد از مطلع شدن از مرگ یک وبلاگ‌نویس مشهور دیگر به نام مارک اورکانت، تصمیم گرفته بود سبک زندگی سالم‌تری در پیش بگیرد.

مارک ارکانت Marc Orchant در در ماه دسامبر سال گذشته در 50 سالگی به خاطر سکته قلبی مرده بود، در همان ماه وبلاگ‌نویس دیگر به نام ام مالک هم دچار سکته قلبی شد اما جان سالم به در برد.

البته رابطه‌ای بین وبلاگ‌نویسی و مرگ پیدا نشده! و استرس ناشی از وبلاگ‌نویسی مستمر هم به مرگ منتسب نشده، ولی دوستان این وبلاگ‌نویس‌ها و خانواده آنها در مورد خطر سبک کاری زیان‌آور آنها در چندین جا اظهار نظر کرده‌اند.

به علاوه وبلاگ‌نویس‌های دیگر مشکلات دیگری مانند افزایش یا کاهش وزن، اختلالات خواب و خستگی در نتیجه تنش کاری را تجربه کرده‌اند.

مایکل ارینگتون: «من هنوز نمرده‌ام!»
«مایکل ارینگتون» -مؤسس وبلاگ فناوری معورف تک کرانچ- صاحب وبلاگی است که میلیون‌ها دلار از محل آگهی برایش درآمدزایی دارد، ولی این موفقیت برای او بدون عوارض نبوده است، او در سه سال گذشته حدود 13 کیلوگرم اضافه وزن پیدا کرده، دچار اختلال خواب شده و مجبور شده خانه‌اش را به دفتری کاری برای خود و 4 کارمندش تبدیل کند.

به درستی مشخص نیست که چه تعداد از وبلاگ‌نویس‌ها به صورت حرفه‌ای و برای پول می‌نویسند، ولی تعداد آنها حدود چند هزار نفر تخمین زده می‌شود و شاید به 10 هزار نفر برسد.

گرچه اینترنت توانسته ماهیت کار را عوض کند و دفترهای مجازی واقع در خانه‌ها را جانشین دفاتر روزنامه‌ها و بنگاه‌های خبری کند، ولی  در عین حال جنبه بدی هم دارد: هر کدام از این کارمندان تنها چند کلیک با دفترشان فاصله دارند و این موضوع برای برای «کارگرهای اطلاعاتی وسواسی»، به معنی کار مستمر 24 ساعته است.

 06sweat-650.jpg

وبلاگ‌نویسی برای برخی از وبلاگ‌نویسان بسیار درآمدزا بوده ولی در مقابل برخی فقط 10 دلار بابت هر پست درآمد دارند(چندان هم بد نیست!). بعضی‌ها فقط برای تفریح می‌نویسند و در مورد همه چیز از ورزش و سیاست گرفته تا تجارت و زندگی مشاهیر اظهار نظر می‌کنند، ولی برخی ‌به صورت حرفه‌ای برای ناشران آنلاین می‌نویسند و یا برای خودشان رسانه معتبری دست و پا کرده‌اند.

بعضی سایت‌های تحت مالکیت Gawker Media به وبلاگ‌نویس‌ها بابت نوشته‌هایشان پول می‌پردازند و اگر این نوشته‌ها، خواننده زیادی مثلا بالای 100 هزار پیدا کند، پاداش هم می‌دهند، چنین چیزی باعث می‌شود وبلاگ‌نویسی برای کسب پول بیشتر، تشویق به نوشتن بیشتر شوند.

بعضی سایت‌های بزرگ‌تر پول بیشتری به وبلاگ‌نویس‌ها می‌دهند، مثلا یک وبلاگ‌نویس در سال آغازین کارش می‌تواند 30 هزار دلار درآمد داشته باشد و بعضی‌ها هم می توانند درآمد 70 هزار دلاری کسب کنند.

البته بعضی‌ها از وبلاگ‌نویس‌های خستگی ناپذیر هم هستند که شبه امپراتوری‌های کوچکی در وب تأسیس کرده‌اند و صدها هزار دلار در ماه دارند، ولی درآمد بسیاری تنها 1000 دلار در ماه است.

بی‌خوابی
یکی از موضوعات بسیار رقابتی وبلاگ‌نویسی، حوزه فناوری و اخبار است. این وبلاگ‌نویس‌ها برای ماندن در میدان مبارزه مجبور به تلاشی 24 ساعته هستند.

سرعت کار برای این وبلاگ‌نویس‌های حرفه‌ای بسیار مهم است، اگر آنها تنها چند ثانیه در مورد انعکاس یک رویداد مهم غفلت کنند، بلاگر دیگری از آنها پیشی می‌گیرد، پست می‌نویسد و مخاطب و لینک و متعاقب آن درآمد ناشی از جذب آگهی را به دست می‌آورد.

مایکل ارینگتون در این زمینه می‌گوید که وبلاگ‌نویس‌ها حتی شب‌هنگام و زمان خواب نگران اخبار داغ هستند، به گفته او بسیار خوب می‌شد اگر به روزنامه‌نگارها و وبلاگ‌نویس‌ها گفته می‌شد که حق ندارند بین ساعت 8 شب تا صبح، مطلب پست کنند، اینگونه همه می توانستند استراحت کنند، ولی چنین چیزی هیچ وقت رخ نمی‌دهد!

مک بوکانان 22 سال سن دارد و در سایت Gizmodo می‌نویسد، این سایت بر معرفی ابزارهای الکترونیکی تمرکز دارد. بوکانان آپارتمان کوچکی در بروکلین دارد و اتاق خوابش حکم دفترش را هم دارد. او در شبانه‌روز تنها 5 ساعت می‌خوابد و وقت کافی برای خوردن وعده‌های غذایی هم ندارد و همواره مکمل‌های پروتئینی به قهوه‌اش اضافه می‌کند!

با این همه او که تازه از دانشگاه نیویورک فارغ‌التحصیل شده ، کارش را دوست دارد و از تعامل با خوانندگان و گفتگوی همگانی درباره محصولات جدید لذت می‌برد.

کار او به اندازه‌ای فرسوده‌کننده است که گاهی او در کنار کامپیوتر به خواب می‌رود، برایان لام، ویراشگر سایت Gizmodo می‌گوید که اینطور وقت‌ها اگر صدایی از بوکانان نشنود، گمان می‌کند که او مرده است، چیزی که 4 - 5 بار پیش آمده است!

خود آقای لام سخت‌کوش‌تر از همه وبلاگ‌نویس‌های Gizmodo است و ساعت‌ها صرف نظم دادن به مطالب سایت و رقابتی کردن آن می‌کند . او اعتقاد دارد که «سیستم پرداخت به ازای کلیک» باعث تأکید بیش از حد بر اهمیت تعداد بازدید از مطالب و کاستن اهمیت روزنامه‌نگاری شده است.

منبع
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



خيلي ها در مورد تفاوت بين دو نوع پردازنده ي ساخت اينتل يعني پنتيوم و Centrino اطلاعي ندارند . در اينجا قصد دارم تا شما را با تفاوت هاي اصلي بين اين دو نوع پردازنده آشنا كنم .

- پردازنده هاي centrino مخصوص نصب بر روي نوت بوك ها طراحي شده اند و اين پردازنده ها به گونه اي طراحي شده اند كه مصرف كمتر انرژي و توليد گرماي كمتري دارند . اين پردازنده ها در اصل به نام Mobile توليد مي شوند و هنگامي كه به همراه چيپ ست 855 شركت اينتل و كارت بي سيم 2100 شركت اينتل همراه شوند ، به نام centrino خوانده مي شوند . اين گروه داراي حافظه ي داخلي از 1 مگابايت تا 2 مگابايت مي باشند كه باعث افزايش قدرت پردازش آنها مي شود و سرعت گذرگاه آنها در حدود 400MHz است .

با توليد اين پردازنده ها كه در چند گروه توليد مي شوند ، وزن نوت بوك ها به علت حذف سيستم هاي خنك كننده بزرگ قبلي و عدم نياز به تجهيزاتي از اين قبيل ، كاهش چشمگيري داشته و حتي مي توان آنها را به نحو محسوسي باريك تر و با قطر كمتر ساخت .

نوت بوك هاي داراي تكنولوژي centrino نسبت به نوت بوك هاي Pentium 4 از حافظه ي L2 Cache با ظرفيت بالاي 1 و 2 مگابايت كه به ترتيب Banias و Dothan نام دارند ، برخوردار هستند .
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیك الفرج و العافیه والنصر و اجعلنا من خیر انصاره واعوانه والمستشهدین بین یدیه



در باب امكان انقلابی ماندن و مفهوم تداوم انقلاب با دو گرایش عمده مواجه بوده و هستیم.

رویكرد‎ ‎اول انقلاب را یك پدیده تاریخی می داند كه مثل هر پدیده تاریخی دیگر، مشمول‎ ‎مرورزمان قرار می ‏گیرد وبنابر این عبارت پایان انقلاب عبارتی معنادار وبلكه‏‎ ‎بدیهی است‏.

در رویكرد دوم انقلاب حقیقتی اجتماعی و ضرورتی عقیدتی است. انقلاب تحول و اصلاح مستمربرای رسیدن ‏به قله های كمال فردی و اجتماعی‎ ‎است و سكون و ركود درحركت اصلاحی وتحول اجتماعی به معنا ی در ‏جا زدن و‎ ‎عقبگرد است.‏

 
رویكرد اول انقلابی ماندن را نوعی افراطی گری و ماجراجویی وحتی قانون شكنی می پندارد.‏

 
اما رویكرد‎ ‎دوم معتقد است كه انقلاب، نوعی اصلاحات دائمی و زیر بنایی است كه جهادی‎ ‎مستمر را می ‏طلبد. یك دوره غفلت یا تغافل می تواند به از دست رفتن همه دستاوردها و‎ ‎فرآورده های انقلاب منجر شود. ‏انقلاب دهه به دهه، سال به سال و تصمیم‎ ‎به تصمیم باید تجدید واحیاء و بلكه تعمیق شود. حركت به سمت ‏عدالت، آزادی، آزادگی، رشد، كمال، صلح و امنیت، برادری ومحبت، برچیدن سوء‎ ‎استفاده ها و برتری طلبی ‏ها و محو كینه ورزی ها، حركتی دائمی و مبتنی بر‏‎ ‎نگاه انقلاب محور یعنی اصلاحات زیر بنایی، ساختاری و ‏اساسی است. بسیار‎ ‎روشن است كه اینجانب به رویكرد دوم معتقدم. با جدیت و قطعیت عرض می نمایم‎ ‎كه ‏انقلاب دائمی و حفظ انرژی جنبشی و عزم انقلابی، تنها راه بقاء انقلاب‎ ‎اسلامی و تحقق اهداف اقتصادی، ‏سیاسی، فرهنگی و آرمانی آن است.‏

اعتقاد به انتظار حاكمیت همه ارزشها در جهان در حقیقت اعتقاد به انقلاب همه جانبه و مستمردراندیشه، ایمان ‏و عمل صالح است .



آری! موجیم كه آسودگی ما عدم ماست.‏



* * *



مراد‎ ‎بنده از انقلابی ماندن تكرار برخی تجربیات و یا بازگشت به نقطه شروع نیست بلكه دقیقا به مفهوم ‏اصرار بر‎ ‎ارزش های انقلابی وتلاش برای تعمیم وتعمیق آنها در فازهای تكاملی ومراحل‏‎ ‎بالاتر و مبتنی بر ‏منطق و تدبیر انقلابی است.‏

پیروان رویكرد اول به‎ ‎تدریج تبدیل به "انقلابیون سابق" یا "انقلابیون شرمنده" می شوند كه بدهكاریهای‎ ‎شخصی خود را به شكل بدهكارسازی انقلاب، تغییر صورت داده و هزینه خستگی ها‏‎ ‎و بریدگی ها و احیانا ‏خودخواهی ها و اشرافیت گرایی های خود را بر ملت‏‎ ‎تحمیل می نمایند. آنان با ادبیات دلسوزانه و ‏شعارعقلانیت و واقع بینی به‏‎ ‎تدریج، شعارهای اصلی انقلاب را یك به یك، به نمایندگی خود خوانده از طرف‏‎ ‎ملت كه صا حبان اصلی انقلابند، پس گرفته و احیانا تغییر داده و یا دست كم‎ ‎تفسیر به رای می كنند و در مقابل ‏كسانی را كه به آرمانهای اصیل انقلاب و امام‏‎ ‎پایبند مانده اند را با صفاتی چون خام، تندرو،‎ ‎قشری، سطحی و ‏یا شتابزده توصیف می كنند. چرا كه از نظر آنان انقلاب تمام‎ ‎شده است وحداكثر سالی یك بار یك جشن تولد ‏تشریفاتی برای آن برگزار کردن کافی است و این همه بدهكاری آنها به امام و شهدا است.‏

رویكرد دوم، براین‎ ‎باوراست كه حكومت باید با همان خلوص وشدت 23بهمن 57، در كنار توده های‎ ‎مردم و ‏عاشق آنان و دلداده به محرومین و مستضعفین و اهل دوندگی شبانه روزی‎ ‎باشد و خود را ممنون و ‏بدهكارمردم بداند و نه مالك و طلب كار و منت گذار بر آنها.

این حقیر با همه كاستی ها و با همه محدودیت ها و ضعف های شخصی‎ ‎كه بدان معترفم، خود را متعلق به ‏رویكرد دوم می دانم واگر اسم این سادگی‎ ‎است، از خدای شهیدان می خواهم كه هیچوقت پیچیده نشوم و همیشه ‏ساده بمانم.

80

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



یه خبر جالب خوندم که بنظرم خیلی جالب اومد فقط یه نکته قبل از خوندنش به جای آدم ربا از کلمه ی (اختطاف)استفاده شده.

بچه ی یکی از پزشکان سرشناس در افغانستان ولایت هرات دزدیده شد.
یکی از وابستگان کودک ربوده شده در حالی که می گریست، گفت: "اختطاف کنندگان در مقابل رهایی این کودک خواستار پرداخت سیصد هزار دلار شده اند، که اگر ما تمام دارایی خود را هم بفروشیم این مبلغ را نمی توانیم تهیه کنیم."

اکثریت قریب به اتفاق پزشکان در شفاخانه (بیمارستان) هرات در اعتراض به آنچه که گسترش ترور، سرقت و اختطاف (آدم ربایی) در هرات خوانده شده دست به اعتصاب زده اند.

پزشکان شفاخانه هرات پس از گذشت سه روز از اختطاف فرزند یکی از پزشکان این شفاخانه و عدم واکنش دولت به این مسئله دست به اعتصاب زده اند.

آنان از دولت تقاضای رهایی بدون قید و شرط کودک ربوده شده را کرده اند و هشدار داده اند تا زمانی که دولت به خواسته های آنان پاسخ ندهد تمام فعالیت های پزشکی شان متوقف خواهد بود.

نکته:فیلم زیاد ببسنید اینطوری میشه.طرف یه چیزایی شنیده که وضعیت مالی این دکتر خوبه اما مثلا اگه فرض کنیم.خود آقا دزده ماهی 100$دلار در میاوورده آقا دکتر هم خیلی خیلی پولدار بوده میگیم ده برابر آقا دزده نه اصلا بگیم صد برابر آقا دزده در میاره چند صد سال هیچی نخوره می تونه سیصد میلیون دلار رو دربیاره!!؟؟لطفا اگه این آقا رو دیدید بگید بچه رو بیاره مسخره بازی دیگه بسته،مردم مریض دارند
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



در انگلستان قرون وسطی و در قرن یازدهم میلادی، زنی از طبقات ممتاز جامعه، به نام گودویا در شهر کاونتری به مالیات سنگینی که شوهرش، لئوفریک، ارل مرسیا، پرداخت آن را برای مردم اجباری کرده بوده، اعتراض کرد. شوهر لجوج و مغرور که دخالت زن را در امور حکومتی خود برنمی تافت، گفت در صورتی می پذیرد مالیات تعیین شده را لغو کند که گودویا برهنه سوار بر اسب در خیابانهای کاونتری ظاهر شود. برخلاف انتظار او که گمان می کرد همسرش با شنیدن این شرط برای همیشه عطای مداخله در امور سیاست و مملک داری را به لقای آن ببخشد، گودویا شرط را پذیرفت. در روزی که به درخواست او مردم به خانه های خود رفته و تمام درها ، پنجره ها و روزنه های ساختمانها و دیوارها را بسته و پوشانده بودند، لیدی گودویا که فقط گیسوان بلندش بدن او را می پوشاند، سوار بر اسب در خیابانهایی که پرنده در آنها پر نمی زد، شهر را پیمود و برای حاکم خیره سر راهی نماند جز آن که بار مالیات گزاف را از دوش خمیده مردم بردارد. در تاریخ ایران هم کمتر از دو قرن پیش، زنی به گفته معاصرانش فاضل و سخنور، سربرهنه در برابر جماعتی از مردم و علمای زمانه اش ظاهر شد تا از عقیده و اندیشه خود دفاع کند. اما عاقبت او خفه شدن بدست میرغضبهای ناصری و نیمه جان مدفون شدن در چاه باغ ایلخانی بود.
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



معاویه قبل از به کرسی نشستن یزید دوست داشت امام حسن را از میان بردارد. سم عسل معروفی داشت. برای چند نفر فرستاد تا به امام حسن بخورانند.نپذیرفتند. برای همسر امام حسن و با وعده ی اینکه بعد از شهادت امام حسن، او را به ازدواج یزید که قرار بود امیرالمومنین و حاکم شود،در خواهد آورد فرستاد. او پذیرفت سم عسل معروف معاویه  را به امام حسن بخوراند. پس از شهادت امام مجتبی، معاویه  اما اورا به عروسی انتخاب نکرد. گفت از کجا معلوم کاری که با امام حسن کردی با فرزندم یزید نکنی. جزئیات تاریخ چه عبرت آموز است. شهادت امام مجتبی و وفات پیامبر بزرگ اسلام را تسلیت میگویم.
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



After 13 years on top, Bill Gates is no longer the richest man in the world, thanks to his unsolicited bid for Yahoo.

That honour now belongs to his friend and sometimes bridge partner Warren Buffett, who now tops the Forbes rich list.

Riding on the surging price of Berkshire Hathaway stock, Buffett has seen his fortune swell to an estimated £31bn - up £5bn from a year ago.

Gates is now worth £29bn and is ranked only third richest in the world.

Although Gates is still up £1bn from a year ago, he would have been as rich - or richer - than Buffett, had Microsoft not made an unsolicited bid for Yahoo at the beginning of February, said Forbes.

The bid hit Microsoft's share price and toppled Gates off his top perch as a result.

The top 20 Billionaires in order:

1 Warren Buffett

2 Carlos Slim Helu

3 William Gates III

4 Lakshmi Mittal

5 Mukesh Ambani

6 Anil Ambani

7 Ingvar Kamprad

8 KP Singh

9 Oleg Deripaska

10 Karl Albrecht

11 Li Ka-shing

12 Sheldon Adelson

13 Bernard Arnault

14 Lawrence Ellison

15 Roman Abramovich

16 Theo Albrecht

17 Liliane Bettencourt

18 Alexei Mordashov

19 Prince Alwaleed

20 Mikhail Fridman



Warren Edward Buffett
Born August 30, 1930 (1930-08-30) (age 77)
Omaha, Nebraska, United States
Occupation CEO, Berkshire Hathaway
Salary US$100,000
Net worth US$62.0 billion (2008) [2]
Spouse Susan Buffett (19522004),
Astrid Menks (2006–)
Children Susie Buffett,
Howard Graham Buffett,
Peter Buffett
Website berkshirehathaway.com



Historical timeline

1943: (13 years old)

  • Buffett filed his first income tax return, deducting his bicycle as a work expense for $35. [18]

1945: (15 years old)

  • In his senior year of high school, Buffett and a friend spent $25 to purchase a used pinball machine, which they placed in a barber shop. Within months, they owned three machines in different locations.

1949: (19 years old)

  • In 1949, he was initiated into Alpha Sigma Phi Fraternity while an undergraduate at the Wharton Business School at the University of Pennsylvania. His father and uncles were also Alpha Sigma Phi brothers from the chapter at Nebraska, where Warren eventually transferred.

1950: (20 years old)

1951: (21 years old)

  • Buffett discovered Graham was on the Board of GEICO insurance at the time. After taking a train to Washington, D.C. on a Saturday, Buffett knocked on the door of GEICO's headquarters until a janitor allowed him in. There, he met Lorimer Davidson, the Vice President, who was to become a lasting influence on him and life-long friend.[19]
  • Buffett graduated from Columbia and wanted to work on Wall Street. Buffett offered to work for Graham for free but Graham refused. He purchased a Sinclair gas station as a side investment, but that venture did not work out as well as he had hoped. Meanwhile, he worked as a stockbroker. During that time, Buffett also took a Dale Carnegie public speaking course. Using what he learned, he felt confident enough to teach a night class at the University of Nebraska, "Investment Principles." The average age of the students he taught was more than twice his own.

1952: (22 years old)

  • Buffett married Susan Thompson.

1954: (24 years old)

1956: (25 years old)

  • Benjamin Graham retired and folded up his partnership.
  • Buffett's personal savings are now over $140,000.
  • Buffett returned home to Omaha and created Buffett Associates, Ltd., an investment partnership.

1957: (27 years old)

  • Buffett had three partnerships operating the entire year.
  • Buffett purchased a five-bedroom, stucco house on Farnam Street for $31,500.
  • Susan was about to have her third child.

1958: (28 years old)

  • Buffett had five partnerships operating the entire year.

1959: (29 years old)

  • Buffett had six partnerships operating the entire year.
  • Buffett was introduced to Charlie Munger.

1960: (30 years old)

  • Buffett had seven partnerships operating the entire year.
  • The partnerships were: Buffett Associates, Buffett Fund, Dacee, Emdee, Glenoff, Mo-Buff, and Underwood.
  • Buffett asks one of his partners, a doctor, to find ten other doctors who will be willing to invest $10,000 each into his partnership. Eventually, eleven doctors agreed to invest.

1961: (31 years old)

  • Buffett revealed that Sanborn Map Company accounted for 35% of the partnerships' assets.
  • Buffett explained that in 1958, Sanborn sold at $45 per share when the value of the Sanborn investment portfolio was $65 per share. This meant buyers valued Sanborn at "minus $20" per share, and buyers were unwilling to pay more than 70 cents on the dollar for an investment portfolio with a map business thrown in for nothing.
  • Buffett reveals that he earned a spot on the board of Sanborn.

1962: (32 years old)

  • Buffett's partnerships, in January 1962, had in excess of $7,178,500 of which over $1,025,000 belonged to Buffett.
  • Buffett merges all partnerships into one partnership.
  • Buffett discovered a textile manufacturing firm, Berkshire Hathaway. Buffett's partnerships began purchasing shares at $7.60 per share.

1965: (35 years old)

  • When Buffett's partnerships began aggressively purchasing Berkshire they paid $14.86 per share while the company had working capital (current assets minus liabilities) of $19 per share, this did not include the value of fixed assets (factory and equipment).
  • Buffett took control of Berkshire Hathaway at the board meeting and named a new President, Ken Chace, to run the company.

1966: (36 years old)

  • Buffett closes the partnership to new money.
  • Buffett wrote in his letter “unless it appears that circumstances have changed (under some conditions added capital would improve results) or unless new partners can bring some asset to the partnership other than simply capital, I intend to admit no additional partners to BPL.”
  • In a second letter, Buffett announced his first investment in a private business — Hochschild, Kohn, and Co, a privately owned Baltimore department store.

1967: (37 years old)

  • Berkshire paid out its first and only dividend of 10 cents.

1969: (39 years old)

  • Following his most successful year, Buffett liquidated the partnership and transferred their assets to his partners. Among the assets paid out were shares of Berkshire Hathaway.

1970: (40 years old)

  • As chairman of Berkshire Hathaway, began writing his now-famous annual letters to shareholders.

1973: (43 years old)

  • Berkshire began to acquire stock in the Washington Post Company. Buffett became close friends with Katharine Graham, who controlled the company and its flagship newspaper, and became a member of its board of directors.

1979: (49 years old)

  • Berkshire began to acquire stock in ABC. With the stock trading at $290 per share, Buffett's net worth neared $140 million. However, he lived solely on his salary of $50,000 per year.
  • Berkshire began the year trading at $775 per share, and ended at $1,310. Buffett's net worth reached $620 million, placing him on the Forbes 400 for the first time.

1988: (58 years old)

  • Buffett began buying stock in Coca-Cola Company, eventually purchasing up to 7 percent of the company for $1.02 billion. It would turn out to be one of Berkshire's most lucrative investments, and one which he still holds.

1999: (69 years old)

2002: (72 years old)

  • Buffett entered in $11 billion worth of forward contracts to deliver US dollars against other currencies. By April 2006, his total gain on these contracts was over $2 billion.

2004: (73 years old)

  • His wife, Susan, dies.

2006: (75 years old)

  • Buffett announced in June that he would give away more than 80%, or about $37 billion, of his $52 billion fortune to five foundations in annual gifts of stock, starting in July 2006. The largest contribution will go to the Bill and Melinda Gates Foundation.

2007: (76 Years old)

  • In a letter to shareholders, Buffett announced that he was looking for a younger successor or perhaps successors to run his investment business.[21] Buffett had previously selected Lou Simpson, who runs investments at Geico, to fill that role. However, Simpson is only six years younger than Buffett.

2008: (77 Years old)

  • Buffett becomes the richest man in the world according to Forbes.[22]


+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes