تبليغاتX
مهتاپ



ملانصرالدین بنا به روایتی در سال 1208 در خراسان و در زمان حکومت سلجوقیان متولد شد. او شخصیتی فکاهی و بذله‌گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانی، ترکیه‌ای، عربی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان و روسیه هم شناخته ‌شده است؛ به گونه ای که بر سر ایرانی و ترک و افغان و... بودن او همواره مناقشه وجود داشته است.

درباره وی داستان‌های لطیفه‌ آمیز فراوانی نقل می‌شود و این موضوع که وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای، مشخص نیست. برخی منابع او را واقعی و هم عصر تیمور لنگ (فوت در ۸۰۷ ق) یا حاج بکتاش (فوت در ۷۳۸ ق) دانسته‌اند. نکته دیگر اینکه در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند که قبر ملانصرالدین در آنجاست. ضمن اینکه در مسکو نیز مجسمه ای از او ساخته شده که در محوطه مقابل ایستگاه مترو "مالادوژنایا" واقع در غرب مسکو نصب شده است

حال روایاتی از ملّا :

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!




ملا نصرالدين هميشه در بازار گدايی میکرد و مردم با نيرنگی هميشه او را مسخره می کردند.دو سکه به او نشان می دادند که يکی طلا بود و ديگری نقره، امّا ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.اين داستان در کل منطقه پخش شد و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و به او دو سکه نشان می دادند و ملا هميشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دَست می انداختند ناراحت شد.در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت :هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را انتخاب کن، اينطوری هم پول بيشتری به دست می آوری و هم دستت نمی اندازند .ملا پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست، امّا اگر سکه طلا بردارم ديگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نمی دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده ام !



دندان ملا درد می کرد. نزد دندان ساز رفته گفت: دندان مرا بکش. گفت: دو دینار بده ، ملا گفت : یک دینار بیشتر نمی دهم، دندانساز قبول نکرد. ملا ناچار شده دو دینار داد. پس دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد. چون آنرا کشید گفت سهو کردم دندانی که دود میکرد دیگری است. آنرا هم کشید. ملا گفت: خواستی از من پول زیادی بگیری اما من از تو زرنگتر بودم ، ترا گول زه کاری کردم که همان دانه ای یک دینار تمام شد.


از ملا پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟
گفت چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم ؟ گفتند چه اشکال دارد دوباره هم خ.اهی شست.
گفت من که برای لباسشویی خلق نشده ام کار دیگری هم دارم.


پدر ملا ماهی بریان شده به خانه آورد ، ملا نبود. مادرش گفت: خوب است قبل از آمدن ملا ماهی را بخوریم. که اگر او باشد، نمیگذارد به راحتی از گلویمان پایین رود. در این بین ملا در زد. مادرش دو ماهی بزرگ را زیر تخت پنهان کرده کوچکتر را در میان گذاشت، ملا از شکاف در نگاه می کرد، چون وارد شد و نشست، پدرش از او پرسید: پدر جان حکایت یونس را میدانی؟ ملا گفت از این ماهی می پرسیم، بعد سر را جلو برده ، گوش به دهن ماهی بنهاده گفت : این ماهی میگوید در آن زمان من کوچک بودم و این مطلبرا از دو ماهی بزرگتر که زیر تخت هستند بپرسید.

ملا میخواست زن بگیرد. همسایه ها از زنی بسیار تعریف کردند که ملا ندیده عاشق شد. مخصوصا از چشمهای شهلایش بسیار وصف کردند. عاقبت ملا تسلیم شده او را عقد کرد. در شب عروسی خربزه ای خریده به خانه آورد. زن که لوچ بود، به او اعتراض نمود که چرا اسراف کرده و دو خربزه خریدی؟ ملا فهمید زن لوچ است ولی چاره ای نداشت. در سر سفره به او گفت: این شخص که پهلوی شما نشسته کیست؟ ملا گفت هرچه را دوتا می بینی عیب ندارد، خواهش می کنم من یکی را دو تا نبین.

روزی ملا از زنش پرسید وقتیکه شخص بمیرد، چگونهمعلوم می شود که مرده است؟
زن گفت علامت آن اینست که دست و پایش سرد میشود. پس از چند روز ملا برای آوردن هیزم به جنگل رفت و چون هوا بسیار سرد بود، دست و پایش یخ کرد. سخن زنش را بخاطر آورده با خود اندیشید که مرده است. در حال خود را به زمین انداخته چون مردگان دراز کشید. اتفاقا یک دسته گرگ رسیده خر او را دریده شروع به خوردن کردند. ملا آهسته سر را بلند نموده گفت : اگر نمورده بودم ،به شما می فهماندم خر مردم خوردن چه نتایجی دارد.



زن ملا پسري زائيد. در شب ششم كه جمعي از خويشاوندان و همسايگان براي اسم گذاري در خانه ملا دعوت داشتند به ملا گفتند: اسم او را چه خواهي گذاشت؟ ملا گفت: اسم زنم را روي او ميگذارم. گفتند: رسم نيست اسم زن را روي پسر بگذارند. ملا گفت: من آنقدر زنم را دوست دارم كه ميخواهم بعد از مردنش هر وقت پسرم را صدا كنم به ياد او بيفتم.

برنده شرط

دوستان ملا در مكاني اجتماع نموده و در موضوعي شرط ميبستند. ملا خود را داخل نمود. بالاخره شرطي بين او و رفقا بسته شد كه در صورتيكه ملا شب زمستان را بدون آتش و بالاپوش در ميدان شهر بروز آورد دوستان مهماني مفصلي براي او بدهند. يكي از رفقا پس از بستن شرط به ملا گفت: چون اين شب سلامت نخواهي جست، وصيت خود را بكن. ملا بدون اعتناء با خونسردي گفته او را شنيده اول غروب به ميدانگاه رفت و صبح روز بعد از آنجا خارج شده نزد دوستان حاضر شد. دوستان همگي متعجب شده از او پرسيدند: شب بر تو چگونه گذشت؟ ملا گفت: سرما و تاريكي بود و ديگر هيچ از مسافت يك ميلي روشني چراغي هم نمايان بود. رفقا كه عقب بهانه ميگشتند همه يكزبان گفتند: ديدي شرطرا باختي؟ معلوم است از چراغي كه گفتي گرم شده اي. بايستي مهماني بدهي. ملا كه حاضرين را سمج يافت ناچار قبول كرده شبي تمام دوستان را به خانه دعوت كرد كه به آنها سور مفصلي بدهد. پس از اينكه همه حاظر شدند، ساعتها به انتظار شام گذراندند خبري نشد. از ملا پرسيدند: غذا كي خواهي داد؟ ملا برخاسته و گفت: بروم اگر پخته باشد بياورم. و از اطاق خارج شده دو ساعت ديگر هم همه را با انتظار گذاشت. مهمان ها از گرسنگي بي طاقت شده به سراغ ملا از اطاق خارج شدند و پس از جستجوي بسيار او را ديدند كه با شاخهً درخت كهنسالي زنجيري آويخته و ديگ بزرگي را به آن بسته و زير ديگ شمع كوچكي روشن كرده و نزديك آن ايستاده است. پرسيدند: ملا چرا ما را معطل گذاشتي؟ ملا گفت: من از سر شب در اين ديگ برنج ريخته ام و انتظار دارم بپزد براي شما بياورم. گفتند: از گرمي نور يك شمع ديگ به اين بزرگي جوش نخواهد آمد. ملا گفت: در جائي كه از نور چراغ به مسافت يك ميل انسان گرم شود، چطور نور يكي شم ديگي را به جوش نخواهد آورد؟ حاضرين از اين جواب محكوم شده و با حالت گرسنگي متفرق گشتند وبراي خوشنودي ملا شام مفصلي هم تهيه نموده او را ضيافت كردند.

ملا در بازار پيراهن زري براي زنش ميخريد. رفيقش گفت: تو ميخواستي زنت را طلاق بدهي پس پيراهن زري براي كي ميخري؟ ملا جواب داد: زنم شرط كرده كه اگر پيراهن زري برايش بخرم پيش قاضي بيايد و طلاق را قبول كند.



يكروز وقتي ملا در خارج شهر حركت ميكرد ناگهان پايش لغزيد و بر زمين خورد و سرش بر اسر اصابت به تكه سنگي به درد آمد و چشمانش سياهي رفت به طوريكه آسمان را به جاي زمين و زمين را به جاي آسمان ميديد. او همانطور كه به روي زمين افتاده بود پيش خود گفت: خدايا.... حتما من مرده ام و خودم خبر ندارم. ملا به همان حال باقي ماند ولي هيچ كس نيامد تا جنازه اش را از روي زمين بردارد. با خود فكر كرد. حتما كسي خبر ندارد من مرده ام. پس بهتر است خودم بروم و خبر مرگ خويش را به زنم بگويم. او پس از اين فكر به تندي از روي زمين برخاست و دوان دوان خودش را به خانه رسانيد و به زنش گفت: زن چه نشسته اي كه ملا شوهر ات در بيرون شهر نزديك آسياب مرده و در روي زمين افتاده و هيچ كس هم نيست كه جسد اش را بردارد. زود به آنجا برو و جسد مرا بردار و به گورستان ببر. او اين را گفت و به سرعت خودش را به محلي كه بر زمين خورده بود رسانيد و همانجا باقي ماند. از طرف ديگر زن ملا كه خبر مرگ شوهرش را شنيده بود گريه كنان و بر سر كوبان از خانه خارج شد و همسايه ها را خبر كرد. آنه علت گريه وي را پرسيدند و زن گفت: من براي ملا كه مرده است گريه ميكنم دلم بر بي كسي او ميسوزد كه خودش ناچار شد بيايد و خبر مرگش را برايم بياورد.

دندان درد ملا

ملا دندانش درد گرفته بود به نزد دندانساز رفت و راه چاره اي خواست. دندانساز گفت: بايد دندان خراب را كشيد تا درد برطرف شود. ملا پرسيد دانه اي چند دندان ميكشي؟ دندانساز جواب داد. براي هر دندان دو دينار. ملا گفت نميشود دانه اي يك دينار از من بگيري؟ دندان ساز گفت خير. ملا ناچار قبول كرد اما يكي از دندان هاي سالم خود را كه درد نميكرد به مرد دندانساز نشان داد و گفت: اين دندان خيلي درد ميكند و بايد همين را بكشي. دندانساز آن دندان را كشيد. اما ملا بلافاصله گفت: آه...... اشتباه كردم دنداني كه درد ميكند آن ديگري است. او پس از اين حرف همان دندانش را كه درد ميكرد نشان دندانساز داد. دندانساز آنرا هم كشيد. ملا دو دينار را به وي داده و به طرف خانه براه افتاد تا از معاينه خانه دندانساز خارج شود اما در همان حال گفت: جناب دندانساز من بالاخره سرت زرنگي كردم دو دندان كشيدم و دو دينار پول دادم يعني همان دانه اي يك دينار كه خودم ميخواستم.


روزی "ملانصرالدین" در خانه نشسته بود که هوس خوردن "گوجه فرنگی" به سرش زد برای همین عیال خود را صدا کرد و گقت : زن هیچ می دانی گوجه فرنگی سرشار از ویتامین است و خوردن آن اشتها را زیاد می کند و گیاه شناسان خوردن گوجه فرنگی قرمز و رسیده را به مردم توصیه می کنند چون مقوی اعصاب بوده و چشم ها را نیز تقویت می کند.
عیال ملا نصرالدین گفت: حکمت خدا را شکر که در میوه به این سادگی، این همه خاصیت را جا داده است.
ملا از اطلاعات عمومی خود، بادی به غبغب انداخت و ادامه داد: پس برو کمی گوجه فرنگی خام با نان و پنیر و سبزی بیاور تا هم گرسنگی ما برطرف شود و هم از این داروی خدادادی استفاده کنیم شاید که اعصابمان قوی شود و کمی نور به دیده های ما بیایید.
عیال ملانصرالدین گفت:والله در خانه گوجه نداریم و در بازار نیز انگار مردم از فوائد گوجه فرنگی با خبر شده اند و قیمت آن به یک باره طلا گشته است ،حال اگر می خواهی از این فوائد سود ببریم، کمی پول بده تا بروم از سبزی فروشی سر کوچه بخرم..
ملانصرالدین که اوضاع را اینگونه دید، کمی فکر کرد و گفت: البته همان گیاه شناسان یک چیزی دیگری را هم گفته اند که گوجه فرنگی برای هر معده ای مناسب نیست و دیر هضم و ثقیل است سوای اینکه اگر خوب رسیده نباشد سمی است و برای سلامتی آدم مضر است، همان بهتر که در خانه نیست وگرنه باعث اسباب زحمت ما می شد...


در فصل بهار ملا دربیابانی مشغول شخم بود تگرگ درشتی باریدن گرفت سر ملا را که کچل وبرهنه بود شکست ملا به تعجیل رفته وکنکش رابرداشته ورو به آسمان نگه داشته وگفت اگر مردی سر این کلنگ رابشکن والا شکستن سر من کاری ندارد

ملا روزی الا غش را به کوه برده بوته زیادی جمع آوری کرده ان را بار الاغ نموده به شهر می آمد در اثنای راه خواست به فهمد که بوته نو هم مثل بوته خشک میسوزد یا نه برای امتحان کبریتی کشیده به بوته زد وچون باد هم می وزید بوته ها شعله ورشد الاغ از هول جان شروع بدویدن کرد وچون ملا هر چه تلاش کرد به او نرسید فریاد کرد اگر عقل داری به طرف استخر برو .

ملا مشغول شخم زدن زمین بود لاک پشتی یافته آن را به طنابی بسته به گردنش آویخت لاک پشت دست وپا می زد ملا گفت برای چه تلاش می کنی مگر خیال داری زمین را شخم بزنی یا شخم زدن یاد بگیری



(سر پشت پنجره):
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

( آنجا که خدا هست):
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"

( زن کامل):
ملا نصر الدین با دوستی صحبت می کرد.
-" خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"
ملا نصر الدین پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.
بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.
به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."
-" پس چرا با او ازدواج نکردی؟"
-" آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!"

( ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد):

ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
-" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"

( استاد کیست؟):

مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
-" چطور مرشد عرفان شدید؟"
ملا نصرالدین گفت:" همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم.
برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
پاسخ داد:" اما من فکر می کردم تو مرشدی!"

( اهمیت جنگل):
یکی از شاگردان ملا نصرالدین پرسید:" تمام استادان می گویند که گنج روح، چیزی است که باید در تنهایی کشف شود. پس برای چه ما با همیم؟"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" با همید، چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست!
جنگل رطوبت هوا را تامین می کند، در مقابل طوفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند."
- اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند، ریشه است. و ریشه یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند."
-" جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای گروه تا به شیوه خودش تکامل یابد..."

( دلیل):

روزی ملا نصرالدین در قهوه خانه ای نشسته بود و خطابه مسافری فاضل را شنید-او داشت استدلال می کرد تا وجود خدا را اثبات کند.
یکی از معاشران درباره نکته ای پرسش کرد، آن مرد فاضل کتابی را از جیبش بیرون آورد و آن را محکم بر روی میز کوبید:" این کتاب من است و من خودم آن را نوشته ام! مردی که نتواند بخواند، بلکه بتواند بنویسد، مردی است استثنایی، و مردی که کتابی نوشسته است..."
روستاییان با این هندوی فرزانه به احترام برخورد کردند، و البته ملا نصرالدین هم تحت تاثیر قرار گرفته بود...
چند روز بعد ملا نصرالدین دوباره به قهوه خانه آمد، و پرسید:
" آیا کسی می خواهد خانه ای بخرد؟"
مردم گفتند:" ملا درباره این خانه بیشتر توضیح بده، زیرا ما حتی نمی دانستیم که تو خانه ای از خود داری!"
ملا فریاد زد:" عمل گویاتر از زبان است!"
آن گاه از جیبش آجری بیرون آورد و آن را روی میز جلوشان پرتاب کرد.
" این است دلیل من! امتحانش کنید، من خودم خانه را ساخته ام



ملا نصرالدین که در تاریخ جهان در داستان ها وفکاهی ها نام خود را برای همیش زنده و جاویدان ماند در یکی از نظریات ویااندیشه های آن چنین آمده است . ملا نصرالدین مردم را برای خیر و اعمال نیک وصالح همیش دعوت مینمود ، یکی از روز ها ملا خیلی غرق در اندیشه افتید از جا بلند شد و بطرف مسجد رفت و در جستجو جارجی افتید تا اینکه او را پیداکرد ، به او گفت برو به همه اهالی ده وقصبات اطلاع و جار بزن و برایشان بگو که ملا روز جمعه در مسجد وعظ وسخن رانی مهمی دارد همه مردم از خورد وبزرگ خواهش شود تا تشریف بیاورند ، خیر جارجی دهل را گرفت بطرف ده وقصبات دهل زده دهل زده بحرکت افتید وجار میزد ومیگفت ای مردم خبر باشید که روز جمعه ملا نصرالدین در مسجد به حضور همه شما مردم سخن رانی ووعظ میکند فراموش نکنید که در این سخن رانی با ارزش وسودمند تشریف بیاورید

روز جمعه طبق معمول مردم وقت از خواب بیدار شدند وفورأ خود را آماده رفتن به مسجد کردند ، مردم جوقه جوقه داخل مسجد میشدند ودرصف پهلوی همدیگر می نشستند ، داخل وبیرون از مسجد مملو از مردم بود ، حتی برابر بیک سوزن جای هم باقی نمانده بود ، مردم حتی بالای درختان ودیوار ها بالا شده بودند و بیصبرانه منتظر آمدن ملا بودند ، جارجی به آواز بلند بانگ زد و گفت ملا صاحب در حال تشریف آوریست ، مردم از آمدن ملا بسیار زیاد خوشحال شدند ، ملا وارد مسجد شد و بجای مخصوص ، خود را رسانید و به مردم ادای احترام نمود وهمچنان از آمدن مردم اظهار امتنان کرد ، ملا چند دقیقه ای کاملأ در فکر فرو رفت بعد خود را آمده ای سخن رانی کرد ، مردم با تمام حواس و هوش متوجه ملا بودند ، خیر ملا نگاه ای بطرف مردم کرد وگفت ای مردم میفهمید ؟ مردم با صدا بلند گفتند بلی ، وقتیکه مردم گفتند بلی ملا در جواب گفت وقتیکه خودتان همه چیز را می دانید پس ضرورت به گفتن من چیست بروید رخصت استید ، مردم بسیار متأثر شدند نه فهمیدند که ملا چه میگفت ، بعد از گذشت چند روز باز هم ملا مردم را دعوت کرد تا در مسجد حضور بیاورند مردم بروز مذکور به مسجد رفتند و بازهم بی صبرانه منتظر بودند که ملا این بار چه میگوید، قبل از آمدن ملا به داخل مسجد مردم تصمیم گرفتن که اگر ملا گفت ای مردم میدانید باید همه بیک صدا بگویند نی ، خیر جارجی جارزد وگفت ملا صاحب داخل مسجد شد

ملا بعد ا ز ادای سلام بجای خود قرار گرفت وبطرف مردم خیره شد وگفت ای مردم میدانید این بار مردم با یک صدا گفتند نی ملا لب خند زد وگفت وقتیکه شما نمیدانید پس برای نادانان گفتن هم خوب نیست بروید رخصت استید ، مردم این بار بازهم متأثرو ناراحت شدند و برطرف کار وبار خود رفتند. خیر بازهم ملا قرارش نگرفت بار سوم مردم را دعوت کرد تا از راز درونی ملا پی ببرند ، این بار مردم در بین خود مشورت وفیصله کردند ، وقتیکه ملا گفت ای مردم می دانید همه مردم به دو قسمت تقسیم شوند قسمت اول بگویند بلی وقسمت دومی بگویند نی تا بدین ترتیب ملا موضوع ومطلب را برایشان توضیح وبیان کند . مردم اهالی ،ده وقصبات همه جوقه جوقه وارد مسجد شدند وبه جای های خود نشستند همه باهم صحبت و تبادل افکار میکردند و میگفتند که آیا ملا روی چه مطلب وموضوع گپ خواهد زد هیچ کس نمیدانست که ملا چه خواهدگفت بعضی ها از جارجی سوال میکردند ، آیا ملا چه مطلب را برای مردم خواهد گفت ؟

جارجی جواب میداد که او هم از حقیقت وراز درونی ملا چیزی نمیداند خیر ملا داخل مسجد شد جارجی مردم را به سخنان ملا دعوت به گوش دادن نمود ، ملا این بارمانند روز های گذشته بامردم ادای احترام واز اینکه دعوت را قبول کردند اظهار ستایش نمود بعد بطرف مردم خیره شده گفت ای مردم میدانید ؟ درهمین اثنامردم که قبلأ دو قسمت شده بودند قسمت صف اول گفتند بلی قسمت صف دوم گفتند نی ، ملا با خونسردی گفت بسیار خوب آنهایکه میدانند ومی فهمند برای آنهای که نمیدانندو نه فهمند مطلب را بگویند وبروند راستی کاسه ای صبر مردم لبریز شد دیگرحوصله ای شان سر رسید همه بطرف ملا هجوم بردند وملا را اجازه ندادند که بدون اظهار مطلب مسجد را ترک بگوید خیر ملا برایشان گفت حال همه چیز روشن شد که شما اصلأ بدون درک و آگاهی بلی ونی می گویید بدون اینکه چیزیرا بدانید ویا ندانید ، خوب ملا به مردم گفت اصل گپ اینجا است که شما لک لک شکر کنید که شتر بال نداشت ، اگر شتر بال میداشت مانند گنجشک ها ده ، خیل خیل آنها بالای بام خانه های ما می نشستند خانه های ما فرومیریخت وما زیر من ها خشت و خاک خورد و خمیروازبین میرفتیم وهمین ترتیب اگر بالای درختان می نشتند درختان را هم قطع می کردند همه حاصلات را خراب میکردند خلاصه شهر ها ده هات قصبات همه بخاک وخون یکسان میشد این است اصل مقصد شکر که شتر بال نداشت ،مردم ازاین مطلب ملا یکی طرف دیگر خیره خیره نگاه میکردند وشانه های شانرا بالا می ا نداختند اما عده ای مردم با علامت معنی واستدلال سر های شانرا شور میداند و سخنان ملا را تایید مینمودند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



سیاوش قمیشی پس از کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی و عباس اخوین

در ردیف ۲۹ برگزید گان بزرگترین نظرسنجی جامع ، تاریخ هنر ایران قرار گرفته است در این نظر سنجی بیش از 5000هزار نفر از عموم مردم ایران شرکت کرده اند و نتایج آن بشکل آنلاین بر صفحه هات اینترنتی قرار گرفته و بجز 8 نفر از زُبده ترین وبلاگ نویسان کشور حداقل 65 وبلاگ نویس دیگر بر کل انجام نظر سنجی و شمارش صحیح آرا نظارت کامل نموده اند.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده.....
به ادامه مراجعه كنيد



سیاوش قمیشی پس از کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری / حمیرا / نیما یوشیج / علی‌اکبر صنعتی / حسن میرخانی و عباس اخوین

در ردیف ۲۹ برگزید گان بزرگترین نظرسنجی جامع ، تاریخ هنر ایران قرار گرفته است در این نظر سنجی بیش از 5000هزار نفر از عموم مردم ایران شرکت کرده اند و نتایج آن بشکل آنلاین بر صفحه هات اینترنتی قرار گرفته و بجز 8 نفر از زُبده ترین وبلاگ نویسان کشور حداقل 65 وبلاگ نویس دیگر بر کل انجام نظر سنجی و شمارش صحیح آرا نظارت کامل نموده اند.

سیاوش قمیشی (متولد 1324-1945 در اهواز و بزرگ شده در تهران ) آهنگساز, شاعر, تنظیم کننده و خواننده ای ست که در بین عموم به عنوان خواننده و برای خواص به عنوان آهنگساز و خواننده اعتباری ویژه و متفاوت دارد. نخستین وجه و شاید مهم ترین وجه تفاوت آثار سیاوش قمیشی در ملودی هایش نهفته است. ملودی هایی بسیار متأثر از موسیقی کلاسیک (اصیل) ایران و در عین حال مبتنی بر آکورد های غیر معمول و کاملأ غیر ایرانی که ترکیبی عجیب و درخشان را از موسیقی ایرانی و غربی در قالب ترانه های پاپ (Popular) به وجود آورده است و همچون مهری برجسته, برداشت ناب سیاوش قمیشی را از هنر ایرانی با اشرافی جامع بر انواع موسیقی غیر ایرانی به نمایش می گذارد. در بیشتر آهنگهای ساخته سیاوش رگه هایی روشن و قوی از موسیقی ایرانی را می توان یافت که گرچه روایت جز به جز موسیقی ردیفی ایران نیستند اما به خوبی حس ایرانی بودن را حتی در ذهن شنونده ی غیر حرفه ای متبادر می کنند و این هنر اوست که با گریز آگاهانه از تکرار سنتی و نخ نما, ملودی های ظریف ایرانی را همچون تارهای طلا بر پیکره ی ترانه اش می بافد. با کمی دقت در آلبوم های سیاوش میتوان بسیاری از برداشت های آزاد وی را از موسیقی کلاسیک ایران به وضوح مشاهده کرد. در واقع سیاوش قمیشی و هم نسلان موفقش آموزش موسیقی را از کودکی به طور خودآگاه یا ناخودآگاه با موسیقی ناب ایرانی شروع کردند. شنیدن روزمره ی اجراهای بسیار موثق و اصیل از بزرگان موسیقی ایران در سالهای 1320و1330 از رادیو تهران تجربه ای تکرار نشدنی برای هم نسلان سیاوش به عنوان کودکان آن روزگار و بزرگان آینده موسیقی نوین ایران بود که به مرور پس از آشنایی با حوزه های دیگر, موسیقی عملی را از طریق مراجع و منابع کاملأ جدا آموزش دیده وتجربه می کردند.

سیاوش قمیشی خود سالهای 1970 را در انگلستان (مهد موسیقی راک) گذرانده و آموزش موسیقی دیده است. موسیقی گروههای بزرگ غربی و شرایط زمانی ? مکانی فعالیت آنها را از نزدیک درک و لمس کرده و آثارشان را عملا مشق و اجرا نموده است. این آمیختگی عملی با موسیقی روز دنیا در کنار ذهنیت و ناخودآگاه انباشته از ملودی های موسیقی ایران, زمانی که منشا خلق هنری قرار گرفتند ترکیبی نو و بدیع از ملودی و هارمونی را پدید آوردند که پیشتر همانندی نداشت. از این روست که موسیقی سیاوش قمیشی را یکی از بهترین نمونه های هنر هم نسلانش می دانیم. او با برداشت ویژه اش از انواع موسیقی و با توجه کامل به موزیک روز دنیا به ویژه در حیطه ی پروگرسیو تنظیم, صداسازی و میکس به مرز نوآوری و خلاقیتی کامل رسیده و در بیان خود قوام ودوام یافته است. همکاری با تنظیم کنندگانی آگاه و خوش ذوق (که بعضا با وجودی که ایرانی نیستند, توانسته اند با موسیقی ایرانی ارتباط برقرار کنند) و نکته سنجی شخص سیاوش در استفاده ی آگاهانه و هوشمند از صداسازی های الکترونیک و ساوند افکت های عجیب و بجا در تنظیم قطعاتش, به موسیقی او تنوعی خاص و رنگارنگی منحصر به فردی بخشیده است که موزیکالیته ی ترانه های او را به گونه ای بهتر و جذاب تر نمایان میکند. از لحاظ شعری, ترانه هایی که سیاوش برای کار انتخاب میکند چند ویژگی اساسی دارند که مهم ترین آنها سادگی و روانی کلام و دوری از پیچیدگی های معماگونه ی شعری است.

سیاوش از دیرباز علاقه ای به استفاده از کلام روشنفکر مأبانه و غیر مردمی نداشته است و با انتخابی آگاه, به دام ابتذال ناشی از ساده پسندی و بی هویتی هم نیفتاده است. فضای ترانه های او فضایی روشن و امیدبخش است, به دور از سایه های خاکستری و سیاه رایج در ترانه ی نوین ایران.

اعتراض موجود در ترانه های انتخابی او هم نوع با موسیقی ای, اعتراضی سیاه و خمود نیستو از تلخی و شیرینی توأم برخوردار است. جالب این که متقابلأ در کارنامه ی هنری سیاوش به هیچ رو با ترانه های بی معنی و سبک سرانه هم مواجه نمی شویم. شادترین ترانه های او, نه در کلام و نه در موسیقی به مرز انحطاط و ابتذال نزدیک نمی شوند و شعر و موسیقی ترانه های شاد او هم ا ز حدود تشخص, حجب و آبرومندی مأخوذ به حیا بیرون نمی روند. مضامین ترانه های سیاوش عموما مضامین و موضوعات عاطفی در حوزه زندگی فردی و اجتماعی اند و"عشق, زندگی و حرکت" در این میان نقش محوری و کلیدی دارند و داستان هر ترانه هم غالبأ با پایانی روشن و امید بخش همراه است. سیاوش در شناخت و کشف ملودی پنهان در شعر استعدادی خداداد دارد و با قوه ی درک ریتم بسیار خوب, ضرب آهنگ مناسب شعر و ملودی را برای کارش می یابد. به همین دلیل, در آلبوم هایش همه نوع ترانه با ریتم های گوناگون شنیده می شود, تنوعی که شنونده را دچار ملال ناشی از یکنواختی آلبوم نمی کند. او در اجرای ترانه هایش صاحب سبکی مشخص است. آشنایی عمیق با ملودی و تنظیم ترانه ای که آهنگ آنرا بر مبنای توان حنجره و نقاط ضعف و قوت صدای خود ساخته و ویژی های خاص صدایش اعم از تونالیته و موزیکالیته ی صدا, نتیجه ی خوانندگی اش را بسیار درخشان و پر ثمر کرده است. صدای زخمی و خش دار, آمیخته با تحریرها و غلت ظریف آواز ایرانی جملات آهنگین را با صمیمیت و احساسی ژرف و بی غش می خواند که گویی شعر و آهنگ تنیده بر هم, از جان خواننده بر می آیند و بر دل شنونده می نشینند. به جرأت میتوان گفت هیچ آهنگسازی در موسیقی ترانه ی نوین ایران, در طی سی سال گذشته همانند سیاوش قمیشی حرکتی رو به جلو و کمال طلب با حفظ و افزایش روز افزون تعداد مخاطبان نداشته است. ترانه های سیاوش قمیشی (ترانه به معنای جمع آهنگ و شعر و صدا) مخاطب عام دارد و این عمومیت به ویژه در بین جوانان دیده می شود. شاید او تنها آهنگساز/خواننده ای ست که هر چه بیشتر کار میکند مخاطبان و علاقه مندان جوان تری پیدا می کند و به زبان موسیقی به جوانان, زندگی, عشق و نشاط می بخشد, همچون دوستی همسن در خلوتشان میخواند و مانند پدری مهربان سنگ صبور درد های جوانی شان می شود. همه ما ? نسل بعد از انقلاب ? در داخل و خارج کشور با صدای سیاوش قمیشی زندگی کرده ایم , عاشق شده ایم, گریسته ایم, خندیده ایم و نفس کشیده ایم. با او بوده ایم و او با ما بوده است.

موسیقی و صدای سیاوش همچون زندگی اش ساده, روان و بی پیرایه است و به سادگی در ضمیر پاک جوانان می نشیند و شاید از این روست که جوانان بسیار دوستش می دارند چرا که جوانی مظهر سادگی و یکرنگی ست. سیاوش قمیشی مانند سرزمین زادگاهش انسانی آفتابی است, آفتاب وجودش بی غروب باد.




چیزی شبیه مصاحبه :

سیاوش قمیشی در ۲۱ خرداد سال ۱۳۲۴در قمیش(محلی در دزفول) به دنیاآمد

همین اول بگم که پارسال سیاوش تولدش به تنهایی جشن گرفت...علتش هم مشغله کاری(آلبوم ابی شب نیلوفری...و آلبوم خودش بی سرزمین تر باد...)و به قول خودش:

"... و خسته از روزگار..."

از تولد امسال هم متآسفانه خبری چندانی ندارم...

سیاوش سه برادر و يک خواهر با نامهای سيروس ، سيامک ، سيمين داره که سياوش از همه کوچکتره...

۸ ماهه بود که به تهران آمد(یعنی آورده شد) ، از ۸ ماهگی تا ۱۴ سالگی در يوسف آباد تهران بود .

ماجرای خریدن اول گیتار سیاوش هم شنیدنیه:

"يک گيتاری توی ويترين يک کفش فروشی( مغازه کفش فروشی هاليوود در تهران) به عنوان دکور آويزان بود و من به پدرم هی می گفتم که اين رو می خواهم ، تا بالاخره شب تولدم اين گيتار به دستم رسيد و بلد هم نبودم که چه جوری کوکش کنم! فقط يک مقداری هر سيم رو انقدر سفت می کردم که صدايی ازش در بياد. تا بعد ها يک گيتاريستی آمد و به من گفت که اين کوکت غلط است و برايم درستش کرد ... که فکر کنم ۱۱ سالگی من بود"

* برادر و خواهر سیاوش در لندن بودند و درس می خوانند. به اصرار برادر بزرگتر سیاوش که از علاقه او به موسیقی با خبر بود ، در ۱۴سالگی به لندن رفت.که به قول خود سیاوش :

" ۱۴ سالم هم نشده بود، سال دوم دبيرستان را تا نصفه خونده بودم که اومدم و غرق شدم در اين موسيقی ... در اونجا موسيقی اصلاً به طور کلی يک چيز درست و حسابی بود ، يعنی تلويزيون ها هفته ای چندين ساعت برنامه های موزيکال داشتند... مردم هم فکر و ذهنشون موسيقی بود و من هم خيلی لذت می بردم. "

كار موسيقي را با زدن گيتار شروع كرده و در ۱۴ سالگي اولين آهنگ رسمي خود را با نام "ای قايقران به کجا می روی" براي ضياء ساخته است...

از دورانی که سیاوش تو لندن بود باز هم از زبون خود سیاوش:

"من دو سال با برادر بزرگترم بودم ولی افکارمون زياد در آن زمان با هم جور در نمی آمد و دعوامون ميشد! يعنی سوا شديم و بعد من آنقدر شبها می رفتم کلوپ و انقدر به موزيکها گوش می دادم ، با بچه های ارکسترها دوست بودم! و چون خودم ساز می زدم و اونها می دونستن ، يکی از ارکسترهايی که گيتاريستشون مريض بود و خيلی وقت بود که قرار بود بره و جاش پيدا نمی کردن ، به من پيشنهاد دادن که يکی دو دفعه ای با هم کار کنيم و اين کار را کردم و خيلی هم جالب بود براشون و من از همون زمانها با اين ارکستر که اسمش Winger برای سه سال کار کردم و بعد از اون اسمش شد Insects برای چهار سال ديگه ...

بعد از اون ديگه ارکستر خودم رو داشتم ، همه انگليسی بودن و من فقط خواننده شون بودم و البته اون موقع گيتار می زدم و بعد ها کيبورد هم می زدم ، اون هم به اين خاطر بود که کيبورديست ارکسترمون رفت و يکی بايد جاش رو پر می کرد که من خودم کردم."

* سیاوش تحصیلات خود رو تا مقطع فوق لیسانس در Royal Society of Arts (دانشگاه سلطنتی لندن) در رشته Jazz Classical به پایان برد ...

در مورد اینکه چطور شد که آهنگسازی رو انتخاب کرد:

" آهنگ سازی من رو انتخاب کرده ... تنوع زياد نبود و بايد اين رشته را انتخاب می کردی ، پيانو که ساز اجباريمان بود و بايد همه می زديم ، ساز انتخابی هم گيتار انتخاب کرده بودم"

یک نکته جالب اینکه سیاوش دوست دارد تا او را يک آهنگساز بدانند تا يک خواننده...

اولین آلبوم سیاوش عروسک شب هست

آلبومی که به نوعی آلبومی فراموش شده هست...

من هنوزم برام سوال چرا سیاوش چرا خودش این آلبوم رو جزء آلبوم های خودش قرار نداده..

بیشتر ترانه های این آلبوم تو آلبوم های بعدی سیاوش باز خونی شده...

یه نکته جالب اینکه یه ترانه سیاوش (پاییز) توی آلبوم دهاتی شادمهر بازخونی شده...

وقتی دلت پاییز میشه

باغ دلت گلریز میشه

تصویر غم میشینه تو چشم سیاهت...

همچنین میشه به آلبوم یارم کو که با شهره و فرامرز اصلانی خونده...اشاره کرد

آهنگهايی که سياوش تو اين آلبوم خونده در آلبوم های ديگه سياوش قرار داره و اين آلبوم مجموعه ایی از چند آهنگ اين خواننده ها است که باز خونی شده...

آهنگهای( کلید- مرمر - شنیدم) از شهره و (یارم کو - دل اسیره) از فرامرز اصلانی و(سراب - هدیه - سایه - کاش از اول) از سیاوش...

*همچنین میشه به همکاری مشترک سیاوش با کوروش یغمایی در این سال ها نیز اشاره کنیم...

البته این ارتباط به سالهای دورتری بر می گرده...

" کورش يغمايی دوست زمان بچگی من بود و ما با هم خيلی خيلی زياد دوست بوديم. کلاس هفتم که من در ايران دبيرستان البرز می رفتم کورش دبيرستان هدف می رفت و ما با همديگه همون موقع می زديم و می خونديم. بعد ها هم من باز می رفتم و بر می گشتم..."
سال۱۳۷۶...

آلبومی میشه گفت تا حدی غم انگیز و بیراه نگفتیم اگه بگیم قصه غصه ها منتشر شد

آلبوم قصه امیر که من جایی خوندم که این ترانه در اصل اسمش غصه امیر هست...

البته توی این آلبوم۳موسیقی بدون کلام هست

موسیقی ترانه های قصه امیر-کاش از اول و بیابرگرد ...

ترانه هایی از امیر(قصه امیر و سراب)-اردلان سرافراز(عادت)ایرج جنتی عطایی(مسافر و کاش از اول) و ناهید میربها(بیا برگرد)

تنظیم مسافر از نوید نحوی و مابقی تنظیم ها از استیو مک کرام(کسی که بعد ها تنها تنظیم کنده سیاوش میشه البته تا نقاب)

توی این آلبوم ترانه عادت خیلی به دل میشینه...

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکن

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرضه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی...

.

ترانه بیا برگرد از ناهید میر بهاء هم واقعا زیباست...

عین واقعیته... وقتی فکرش رو می کنی..

مگذار که یاد مارا طمع تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

بیا برگرد تا خونه ار عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

سال۱۳۷۷ آلبومی عاشقانه از سیاوش به نام قاب شیشه ای عرضه شد...

تنظیم این آلبوم توسط سیاوش قمیشی و استیو مک کرام انجام شده...

وترانه هایی از ناهید میر بهاء(قاب شیشه ای و گلای پونه)-امیر فرخ تجلی(رسواترین عاشق)-فریدون علیخانی(گله)- مهین آبادانی (با من باش)و بالاخره ترانه دیوونه از سیاوش...

به یاد موندی ترین ترانه این آلبوم ترانه گلای پونه است..شعری زیبا از ناهید میر بهاء

و صدای(صدایی که فکر نمی کنم نیازی به تعریف داشته باشه) سیاوش...

صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله می کرد

آسمون بغضشو توی پرده ابرای سیاهش پاره می کرد

رعد و برق نگاه شهر و با صداش خوابزده میکرد

زمین از این همه سنگینی بار بر روی شونه ش گله می کرد

همچنان پای پیاده فارق از صدای خشم آسمونی

بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی

جاده های بی کسی رو گم می کردم آروم آروم

تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون ...

ترانه زیبایی دیوونه... باز هم از سیاوش ..

تا به حال خیلی ها ترانه ایی با این نام خوندند...اما اون دیوونه ها کجا و این دیوونه کجا...

این همه درد سر فایده نداره

دیگه تو و دلم جایی نداری

دیوونه دیوونه که دلش هر جا میره

میمونه میمونه تا که از راه در میره...

از ترانه رسواترین عاشق هم به سادگی نمیشه گذشت...

چند وقت پیش هم که سریال کوچه اقاقیا از تلویزیون پخش میشد توی تیتراژ پایانیش قسمتی از ترانه استفاده شده بود...

وقتی قسمتی که سیاوش دکلمه می کنه یاد نگاههایی که الان تو جامعه ما به عاشقا میشه میفتم...

الهی دلخوشی باشه پناهت

گلای رازقی تن پوش راهت

الهی خوش خبر باشه قناری

بخونه تا خروس خون چشم براهت

صفای دیدنت ای قصه نور

منو با خود ببر تا آخر دور

گلای پیرهنت یاس واقاقی

بمونم منتظر تا قصه باقی است

...

دوسال بعد از سیاوش آلبومی عرضه شد(بعد از یک سال وقفه…) به نام شکوفه های کویری...

چیزی که خیلی به چشم میاد اسم آلبوم های سیاوش هست که واقعآ استعاره های معنی داری هستند...هر کسی میتونه ازش تعبیری بکنه ...به نظر من منظور سیاوش میتونه امید باشه... اینکه که میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه..

این آلبوم نسبت به آلبوم های قبلی به نسبتآ آلبوم شادی هست...

ترانه فوق العاده بارون با شعری از منوچهر پویا

تو که بارون رو ندیدی

گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسیه جاده های غربت می کنی

تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شب و با ستاره قسمت می کنی

...

لحظه های تلخ غربت هفته های بی مروت

تو نبودی که ببینی شب تار انتظار رو...

ترانه های زیبای زندگی و جزیره (فرح تجلی –تهران)

واقعآ تعبیر های زیبایی از زندگی ارایه کرده...

زندگی یعنی چکیدن...همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت...گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن...بی امان در وادی عشق

...

ترانه جزیره ...

تا که یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو شد

برای ذاشتن عشقت همه جونم آرزو شد...

ترانه ایرونی هم واقعآ آسه آسه... باز هم سیاوش سنگ تموم گذاشت...

اما حیف که ای ایرونی ها دارند کمیاب میشند...

هیشکی مثه ایرونی نمیشه

ایرونی ساقه و برگ و ریشه

ساقه از ریشه جدا نمیشه

روزگارمون پاییز میشه

اما هیچوقت زمستون نمیشه

هیشکی مثه ایرونی نمیشه

...

آلبوم حادثه دومین همکاری مشترک سیاوش و مسعود فردمنش...

آلبومی که به حکایت ششم هم معروفه...

همه ترانه های از مسعود فردمنش و تنظیم ها از محمد مقدم...

این ترانه ها رو هر چی بیشتر گوش میدیم به حرف مسعود فردمنش که حکایت حکایت زندگی مردمه بیشتر میرسم...مخصوصآ که دکلمه های که واقعآ با ما حرف میزنه...

ترانه مرد خدا..

فریاد زدیم که چرخ گردون

لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش

کم داد اگر نگیرد افزون

...

مسجد سر راه از آن گذشتیم

بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی

ترانه حادثه...

آن لحظه که از نیاز انسان دارد نه کم از هوای حیوان

یه دانه گندم طلایی از تشت طلا گران بهاء تر

در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلا تر

آسوده نباش که بی نیازی

یه آن دگر پر از نیازی...

ترانه غم انگیز غریبه...نمی دونم ویدیوی این آلبوم رو دیدید یا نه...

از سیاوش ویدیو های کمی ازش هست...اما خیلی ساده و پر معناست...

مسافر شهر غمی

غریبی مثه خودمی

تو صورتت پر از غمه

غصه داری یه عالمه

دوست داری درد دل کنی

دلت گرفته از همه

غریبه توی غربت نگی چی شد محبت

بگی میگن دیونه ست حرفاش چه بچه گونست

...

تو هم مثه همه ما ها سر دوراهی موندیو دل رو به دریاها زدی

گفتی غریبی بهتره واسه همه در به درا این دیگه راه آخ

امیدوارم روزی برسه که مملکت ما هم طوری بشه که کسی به خاطر...مجبور به ترک وطن نباشه...

همه اونهایی که رفتند بتونند برگردند...

سال ۱۳۸۱سالی متفاوت برای سیاوش بود...

این سال سیاوش آلبومی رو منتشر کرد که نسبت به آلبوم های قبلی خودش تا حدی متفاوت بود...آهنگهای با ریتمی تندتر و متحرک تر...

آلبومی به نام نقاب ...که این آلبوم آغاز همکاری سیاوش با دو هنرمندی بود که در آلبوم بعدی واحتمالآ آلبوم های بعدی سیاوش بیشتر شاهد هنر نمایی اونها خواهیم بود...

ترانه هایی ازیغما گلرویی(نقاب- خسته شدم-فاصله)-علی فرید(خاطره –آخرین نامه)سلماز (میلاد)-مریم قاضی(برگ)

کلیه تنظیم ها از اروین خاچیکیان...

در مورد بعضی از ترانه های این آلبوم و نحوه شکل گیری و سراییدن اون ها:

خسته شدم ...

در مورد ترانه اين آهنگ آقای گلرويی اينطور ميگه که تو دوران کوتاهی از زندگيش تو زمینه شعروترانه گفتن احساس خستگی ميکرده٬حتی ميخواسته اين کارو برای هميشه بذاره کنار! اما در نهايت حضور يک شخص در زندگيش اونو از تصميمش منصرف ميکنه....به هر حال تو همين دوران ترانه خسته شدم متولد ميشه!.

خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت

بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونه ش نرسید

یکه سوار عاشق و هیچکی تو آینه ها ندید...

در مورد ترانه ميلاد...

آقاي قميشي اينطور ميگه که:

"يه روز صبح وقتي پيام گيرمو کنترل کردم ديدم دختر خانمي(سلماز) پيام گذاشتنو تو پيامش ازم خواهش کرده که باهاش تماس بگيرم.قميشي هم باهاش تماس ميگيره. خودشو معرفي ميکنه واينکه شاعرو خلاصه خوب شعر ميگه وهمونجا هم پشت تلفن چند تا از شعراشو واسه قميشي مي خونه.بعداز اونم چند تا ديگه از شعراشو واسه قميشي مي فرسته.اما قميشي در اين مورد ميگه که:من شعراشو همه رو خوندم و ديدم که ايشون «شعر»خوب ميگن نه «ترانه».اين موضوع رو به خودشونم گفتم وگفتم که متاسفانه شعرات براي اهنگ ساختن مناسب نيستند.ولي خب مثل اينکه دختره يه دنده تر از اين حرفا بوده چون دوباره چند تا شعر ديگه رو هم مي فرسته براي قميشي...تا در نهايت ترانه ميلادش نظر قميشي رو جلب ميکنه وقميشي شروع ميکنه به ساختن اهنگ روي اين ترانه و بقيه ماجرا...

همه تنهایی ها با من رفیقند

منو در حسرت عشقت نزاری

برای روز میلاد تن خود

منو دور از دل و دیدهت نزاری...

آخرين نامه...اين شعررو يکي از دوستان قميشي براي دوست خودش که متاسفانه به خاطر شرايط سخت زندگيش در امريکا دست به خودکشي مي زنه گفته.ايشون بعد از مدتي اونو به قميشي ميده وقميشي هم تحت تاثير اين شعر قرار ميگيره وتصميم ميگيره
روش اهنگ بذاره...

و ترانه نقاب...شاید سیاوش(یا بهتر بگیم یغما گلرویی) می خواسته با این شعر از دورویی های که این زمونه ...گله کنه...

هی بازیگر گریه نکن

ما همه مون مثل همیم

صبح ها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت می زنیم

...

هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن

رها شو از حیله ی خواب...

اما سال ۱۳۸۲ ...سالی که بعد از چندین بار به تآخیر انداختن زمان انتشار آلبوم...

یا از سوی کمپانی کلتکس یا از طرف خود سیاوش(سیاوش خیلی روی کارش حساس هست... چون میخواست کاری بی نقصی ارایه بده) بالاخره...

آلبوم فوق العاده بی سرزمین تر از باد در 18 دسامبر Release شد...

آلبومی که به قول خود سیاوش: " متحرک تر و اکتیوتر از نقاب...مثل نقابی که بهتر انجام شده باشه...مدرن تر از نقاب...آهنگ های تندش هم بیشتره...

ترانه های از یغما گلرویی(بی سرزمین تر از باد-پرسه-لعنت-اگه تو بری-عسل بانو), ساسان مقدم(اگه تو بری)-بهمن کاظمیان(دریای مغرب)

باز هم کله تنظیم ها از اروین خاپیکیان...

این آلبوم یک استثناء در آثار سیاوش بود از چند جهت...

اول از همه اینکه تا حالا آهنگ تمامی ترانه های که سیاوش خونده رو خودش ساخته بود...اما تو این آلبوم برای اولین بار آهنگ یکی از ترانه ها(دریای مغرب)از سیاوش نیست...

آهنگ این آلبوم از بهمن کاظمیان سراینده این ترانه هستش...

بهمن کاظمیان هنرمند جوان(۲۲ساله) ساکن سوئد...

در مورد ترانه دریای مغرب از زبون بهمن کاظمیان:

" شعر در مورد پسري هست كه عاشق بهترين دوستش ميشه؛ ولي هيچ وقت نمي‌تونه اين موضوع رو به دوستش بگه و به اون بگه كه دوستش داره... از ترس اين كه رفاقتشون به هم بخوره... «دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت» و دست آخر هم دوستش ميره و با يكي ديگه دوست ميشه... پسر هم مي‌بينه و مي‌سوزه..."

اشک های یخی ام رو پاک کن

درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه آخر

عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدام نشنید

رفتی با غریبه موندی

...

یه نکته دیگه ای به نظر می رسه اینه که هم در مورد نقاب و هم در مورد بی سرزمین تر از باد تغییر سبک سیاوش(به ترنس) باعث شد که بعضی از طرفداران سیاوش شوکه بشند... خیلی ها معتقدند که این سبک باعث میشه که بعضی ها فقط به خاطر تند بودن آهنگه ها بهش گوش بدند..

اما به نظر من با اونکه ترانه تندتر (البته نه همشون)...ولی هنوز مفهوم همیشگی اش رو داره...سیاوش یا این آلبوم نشون داد که میشه آلبوم متحرکی ارایه داد که با مفهوم باشه...

سیاوش خودش ترنس رو خیلی دوست داره...

این آلبوم در سه استودیو مجهز و معروف امریکایی تهیه شده...

یه نکته جالب اینه که این آلبوم آماده ارایه به بازار آمریکایی است...

در واقع هدف سیاوش هم همینه...

ترانه ایی که توی این آلبوم خیلی تکه ترانه عسل بانو ست...

با اونکه خیلی غم انگیز هر دفعه که گوش میدم بیشتر مجاب میشم که گوش بدم...

مخصوصآ اون تیکه ایی که سیاوش سوت میزنه...

عسل بانو هنوزم پیش مایی

اگر چه دست تو تو دست من نیست

هنوزم با توام تا آخرین شعر

نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست

حالا هر جا که هستی باورم کن

بدون با یاد تو تنها ترینم...

همونطوری که می دونید سیاوش بیشتر از اینکه به خوندن بپردازه به آهنگسازی مشغوله...

آخرین کاری هم که ازش در خاطره ها هست(به جز آلبوم های خودش)آلبوم شب نیلوفری هست...با صدای دل نشین ابی...

که برای تهیه این آلبوم سه سال وقت صرف کردند...

البته شب نیلوفری دومین تجربه گروهی بود ...این گروه قبلآ آلبوم ستاره های سربی رو هم با هم کار کرده بودند...

از دیگر کارهای سیاوش که برای خواننده های دیگه انجام داده میشه ...

سیاوش برای ابی(ترانه های پیچک-زبانم را نمی فهمیکوه یخ- بدرقه و...) ستار(گلپرک-یوسف کنعان)منصور(عشق آتیشی-تصویر آخر)لیلا فروهر(چی صدا کنم تو رو و همه اهنگهای آلبوم قصه من و تو)شهرام شبپره(گلاب) عارف و افشین مقدم و ...

آدم دلش میسوزه... وقتی میبینه که بعضی ها نمی تونند به وطن شون برگردند...

هر چند هم که به نظر من اگه الان هم سیاوش اگه بخواد برگرده فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه...اما از نظر فراهم بودن شرایط برای کار...

این شعری که توی این عکس نوشتم نمی دونم مال کدوم آلبومه...(من آرشیو کاملی از سیاوش ندارم) اگه می دونید بهم بگید...خیلی مناسب این حال و هواست...

می دونید چیش بیشتر ناراحت کننده است ...اینکه تازگی دو نفر پیدا شدند که به سبک سیاوش (اگه بخواهیم راحتر بگیم...به تقلید از سیاوش)می خونند...

یه چیزی که در مورد سیاوش خیلی بهش توجه نشده(من خودم که اصلآ بهش فکر نمی کردم )اینه که همیشه یا شلوار یا پیراهنی که می پوشه یا یکیش یا هر دوش مشکیه...

واقعآ رنگ قشنگیه...

نمی دونم تا حالا صدای سیاوش رو بدون موزیک شنیدید یا نه...بر خلاف خیلی ها که بدون موزیک اصلآ صداشون قابل تحمل نیست...صدای سیاوش واقعآ دلنشیته...

من یه چیزی رو باید بگم که ...من بعضی جا ها نظری دادم که ممکنه به نظر بعضی ها غلط باشه...خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم...

من خودم عاشق تمام آهنگ های سیاوشم...بعضی جاها که گفتم مثلآ فلان آهنگش خیلی قشنگه دلیلی نداره که فکر کنیم بقیه اش قشنگ نیست...فقط به نظر من این ترانه ها بیشتر به دل من نشسته...به نظر من همه ترانه های سیاوش بی نظیره...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



شايد بتوان گفت ترانه «مرا ببوس» كه اغلب با صداي خاطرهانگيز حسن گلنراقي شنيدهايم جنجاليترين ترانه فيلم در تاريخ سينماي ايران باشد. احتمالا با همين جملات عدهاي بر ميآشوبند كه مگر ترانه «مرا ببوس» اصلا ترانه يك فيلم سينمايي بوده است؟! جهت اطلاع دوستان جوان هم كه شده بايد گفت كه «مرا ببوس» سالها به عنوان يك ترانه سياسي و انقلابي در محافل مختلف قلمداد ميشد و آن را حتي به بعضي افسران سازمان نظامي حزب توده مانند سرهنگ سيامك و سرهنگ مبشري نسبت ميدادند كه پس از كودتاي 28 مرداد 1332 اعدام شدند و چنين روايت ميگرديد كه يكي از اين افسران در شب اعدام، شعر «مرا ببوس» را براي دخترش سروده و خوانده است.


خصوصا كه محتواي شعر «مرا ببوس» بسيار به شرايط آنچه روايت ميگرديد، نزديك بود:
در ميان طوفان .... هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان ... دارم با يارم پيمانها
كه بر فروزم ... آتشها در كوهستانها
شب سيه، سفر كنم، ز تيره ره گذر كنم...
از همين رو بود كه ساليانه سال ترانه فوق توسط انقلابيون و سياسيون زمزمه ميگرديد:
اما واقعيت ماجراي ترانه «مرا ببوس» چه بود؟
مجيد وفادار سراينده آهنگ اين ترانه، خود ماجراي فوق را طي مصاحبهاي در شماره 1418 هفتهنامه تهران مصور مورخ 11 آذر ماه 1349 چنين شرح ميدهد: «... در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت كه در آن ژاله بازي ميكرد. تهيهكنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد... شعر اين آهنگ از حيدر رقابي (هاله) بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت...»
ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال 1335 روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط «پروانه» (خواننده معروف آن دوران) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود و در صحنه فوق كه با فرزند كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، چنين ميخواند:
«مرا ببوس، مرا ببوس براي آخرين بار....خدا تورا نگهدار
كه ميروم به سوي سرنوشت...»
پس از اتمام اكران فيلم مذكور در خرداد 1335، ترانه «مرا ببوس» چندان مطرح نگرديد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه برخي موسيقيدانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفته بود.
پرويز ياحقي هم يكي از دوستانش به نام «حسن گلنراقي» را در يكي از روزهاي تابستان سال 1335 وادار به خواندن اين ترانه در استوديو شماره 8 راديو ايران ميكند و خودش هم ويلن آن را ميزند. «مرا ببوس» بدون اطلاع گلنراقي ضبط ميشود. چرا كه حسن گلنراقي فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود و در آن روز تابستاني نيز تنها براي ديدار دوستش آمده بود.
به هر حال ترانه «مرا ببوس» با صداي حسن گلنراقي مورد تاييد رييس وقت راديو قرار ميگيرد و به اصرار ياحقي بدون ذكر نام گلنراقي از راديو پخش ميگردد كه بسيار مورد توجه واقع ميشود.
سرانجام خانواده گلنراقي متوجه ماجرا شده و از آن پس ديگر وي ترانه نميخواند و «مرا ببوس» اولين و آخرين ترانه وي ميشود. البته گفته شدكه گلنراقي در يك فيلم ديگر از زبان دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.
به هر حال ترانهاي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانهاي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes Balatarin mohandes



(1)اتل متل يك مورچه، قدم ميزد تو كوچه، اومد يه كفش ولگرد،پاي اونو لگد كرد، مورچه يه پاشكسته، راه نميره نشسته، با برگي پاشو بسته، نميتونه كار كنه، دونه ها رو باركنه، تولونه انبار كنه، مورچه جونم تو ماهي، عيب نداره سياهي، خوب بشه پات الهي

(2)سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمود  | 
mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes mohandes